﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>من راز فصل‌ها را می‌دانم</title>
    <description>moloudk's description</description>
    <link>http://moloudk.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مولود</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 20 Dec 2011 10:06:35 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>مورچه‌ها</title>
      <description>&lt;p&gt;مورچه&amp;zwnj;های عزیزمان همه با هم جمع شده بودند تا جسد سوسک گنده&amp;zwnj;ی بخت برگشته&amp;zwnj;ای را که از روی سم&amp;zwnj;های کنار لانه&amp;zwnj;شان گذشته بود، به عنوان آذوقه به سوراخ ببرند. متحیرم به خدا.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moloudk.persianblog.ir/post/200</link>
      <author>مولود</author>
      <comments>http://moloudk.persianblog.ir/comments/86464/8565130/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-86464.post-8565130</guid>
      <pubDate>Tue, 20 Dec 2011 10:06:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;روزهایی که درباره به دنیا آوردن یک بچه فکر می کردم همیشه ترسم از این بود که دنیا جای خوبی برای زندگی کسی که حتمن دوست می دارمش، نباشد. ترسم از این بود که فردا نتوانم برای سوال تکراری خیلی از بچه ها از والدین شان جوابی پیدا کنم: "چرا من را به دنیا آوردی؟" همان روزها بود که دفتری برداشتم و همه آن چه را که می اندیشیدم تویش ثبت کردم. برای کودکی که هنوز به وجود نیامده بود. شاید هم تکلیفم را با خودم روشن می کردم. هرچند که فردا می شد سندی که بتوانم نشانش بدهم و بگویم ببین چه قدر درباره آمدنت فکر کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از آمدنش اما ترسم از خیلی چیزها بیش تر شده. چیزهایی که هیچ وقت بهشان فکر هم نمی کردم، می ترسانندم. حتا ممکن است صدای صاعقه بی خوابم کند از این فکر که نکند اتفاقی برایش بیفتد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن روزها گمان می کردم که حضور بچه ها به مرور به دنیای بدون جنگ کمک می کند. به پررنگ شدن زیبایی ها. به انتشار خوبی. به جریان شادی و امید. به شکل گیری ایده های بلند مدت. به گسترش عشق.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا اما فکر جنگ بی خوابم می کند. زندگی در کنار &lt;a title="حمله بسیج به سفارت انگلیس" href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/11/111128_pics_british_embassy_attack.shtml" target="_blank"&gt;این آدم ها&lt;/a&gt; پشتم را می لرزاند. من حتا از نگاه کردن به تصاویر خشمگین شان که شیشه ها را می شکنند و به تماشای شعله هایی که برافروخته اند می نشینند، می لرزم. از فکر این که همین کار را می توانند با هر کس دیگری که از دستش عصبانی باشند، بکنند، می هراسم. تمام شب را با کابوس خشم و خون و انتقام گذراندم، با کابوس جنگ و ویرانی برای کودکی که بهانه حضورش جریان شادی و امید بوده است و هر بار که با هراس برمی خواستم به سراغ پسرک می رفتم تا مطمئن شوم که خوب است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن روزها بعد از تمام فکرهایی که کردم به این نتیجه رسیدم که باید باشد. دیشب اما بعد از حدود دو سال برای اولین بار به تمام دلایلی که توی آن دفتر کوچک برایش ثبت کرده ام، شک کردم. &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moloudk.persianblog.ir/post/198</link>
      <author>مولود</author>
      <comments>http://moloudk.persianblog.ir/comments/86464/8437717/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-86464.post-8437717</guid>
      <pubDate>Wed, 30 Nov 2011 05:38:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>میازار موری که دانه کش است</title>
      <description>&lt;p&gt;روزهای اول که سر و کله شان پیدا شده بود فکر می کردم به زودی خودشان می روند. همان طور که نمی دانستم از کجا آمده اند حتما یک روز بی خبر ناپدید می شوند. این بود که در جواب علی که گفت روی مسیرشان سم پاشی کنیم با یک قیافه انسانِ دوست دار محیط زیست گفتم: "تو فکر می کنی ضرر این مورچه های بی آزار بیش تره یا این سمی که وارد طبیعت می کنیم." و این جمله را مخصوصا جوری گفتم که با خودش فکر کند چه فکر سنگ دلانه ای کرده که خواسته نسل این مورچه ها را بکند و بعد داستانی تعریف کردم از مورچه های خانگی عمویم که به پاس داشت حرکت مورچه دوستانه صاحب خانه که برای شان حتا آب و دانه می ریخت از گوشه فرش فراتر نمی رفتند و پا توی خانه نمی گذاشتند. (البته این داستان یک داستان حقیقی ست.)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دردسرتان ندهم (چون می دانم وقت زیادی برای خواندن این سطرها ندارید) یک روزی رسیده بود که از زیر لباس و لای انگشت های پسرک مورچه جمع می کردم. شب ها روی دست و صورتش رژه می رفتند و از خواب بیدارش می کردند. نمی دانم مورچه ها به خودی خود توانایی گاز گرفتن هم دارند یا نه اما روی دست و صورتش همیشه جای نیش حشراتی بود که ما را نیش نمی زدند. زیر سفره مان به قاعده یک فرش نه متری زیرسفره ای می انداختم. رد هر گونه نان خرده و شیرینی و برنج و خلاصه هر گونه ماده غذایی را در کسری از ثانیه از روی فرش ها می زدودم. باهاشان درد دل می کردم. قربان صدقه شان می رفتم التماس، التجاع، خواهش، تمنا هیچ کدام فایده ای نداشت. تا جایی که فهمیدم مقصود فردوسی مرحوم از آن بیت معروفش این است که "ای موری که دانه کش هستی، میازار! تو را به خدا میازار، تو را به سر جدت میازار" &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این شد که انسانیت و عشق به محیط زیست را بوسیدم و گذاشتم سر طاق چه و قوطی سم به دست از این سر چشمه به آن سرچشمه رفتم. حالا حدود سه چهار ماهی است که به یک سم پاش حرفه ای تبدیل شده ام. اما این هفت جانی که پیش ترها برای سگ ها به کار می رفت اشتباه متداولی بوده که من تازگی ها متوجه آن شده ام هر سم پاشی فقط سه روز دوام می آورد و باز روز از نو روزی از نو.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا که این سطرها را به پایان می برم روی انگشت هایم، روی صفحه کلیدم، روی مونیتورم، روی دیوار بغل کامپیوتر، روی میز و دراور و هر جایی که فکرش را بکنید رژه می روند و من انگار خنده از سر تمسخرشان را می شنوم که با دست به هم نشانم می دهند و ریسه می روند. &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moloudk.persianblog.ir/post/197</link>
      <author>مولود</author>
      <comments>http://moloudk.persianblog.ir/comments/86464/8394785/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-86464.post-8394785</guid>
      <pubDate>Wed, 23 Nov 2011 13:09:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>این خانه تعطیل است</title>
      <description>&lt;p&gt;این جا دیگر خواننده&amp;rlm;&amp;rlm;&amp;rlm;&amp;rlm;&amp;rlm;&amp;rlm; ای ندارد. این را آمار وبلاگ به من می گوید. چند نفری با گوگل کردن واژه های بی ربط به این جا می رسند که "&lt;a href="http://moloudk.persianblog.ir/post/106" target="_blank"&gt;سید باقر&lt;/a&gt;" پای ثابت این واژه هاست. چند نفری هم آدرسش را ازم پرسیده اند. که اگر ایمیل های شان را بگذارند برای شان می فرستم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به هر حال دیگر کسی، دوستی، آشنایی وجود ندارد که این صفحه را بخواند. روزهایی که آدم ها را از روی آی پی آدرس های شان می شد شناخت، همان روزها که ویندوز من نیم فاصله داشت، کم ترین خوبیش این بود که می فهمیدی این آی پی -که خودش یک هویت است- امروز هم دست کم آن قدرها حالش خوب بوده که حوصله باز کردن صفحه تو را داشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا من ایستاده ام وسط این صفحه سوت و کور، مثل کسی که توی یک کویر گم شده باشد، روی لینک پیام های دیگران کلیک می کنم و پیام ها را می خوانم. دستمال را روی دماغ سرما خورده ام می کشم و آمار زنده وبلاگ را می بینم که خواننده های این صفحه را یک دانه بیش تر نشان می دهد. حس عجیب غریبی ست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاد روزی افتادم که بعد از قطع نامه ایران و عراق رفته بودیم آبادان و توی هر کوچه ای که پا می گذاشتیم تنها رهگذرش خودمان بودیم. هنوز انعکاس صدای گام های مان توی کوچه ها را می شنوم. شهری برای یک نفر.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moloudk.persianblog.ir/post/196</link>
      <author>مولود</author>
      <comments>http://moloudk.persianblog.ir/comments/86464/8243724/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-86464.post-8243724</guid>
      <pubDate>Mon, 31 Oct 2011 10:44:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عوارض داروی ضد افسردگی</title>
      <description>&lt;p&gt;دوستی بهم ایمیل زده بود که در مورد فلان داروی ضد افسردگی براش تحقیق کنم. توی توضیحاتش نوشته مهم&amp;zwnj;ترین عارضه این دارو ایجاد خواب&amp;zwnj;آلودگی و خمودگی (همان افسردگی خودمان) است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به قول &lt;a title="مملکته داریم؟" href="http://mamlekate.blogspot.com/" target="_blank"&gt;این دوستان&amp;zwnj;مان&lt;/a&gt; "مملکته داریم؟"&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moloudk.persianblog.ir/post/195</link>
      <author>مولود</author>
      <comments>http://moloudk.persianblog.ir/comments/86464/6930118/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-86464.post-6930118</guid>
      <pubDate>Wed, 25 May 2011 08:19:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اگر تو هم مثل من یک مامان بیچاره‌ای این پست را بخوان</title>
      <description>&lt;p&gt;همه چیز از یک روز بهاری شروع شد. سرش را می&amp;zwnj;لرزاند مثل آدم&amp;zwnj;هایی که از چیزی درد می&amp;zwnj;کشند. مادر و مادر شوهر و بقیه آن&amp;zwnj;هایی که بچه بزرگ کرده بودند می&amp;zwnj;گفتند چیزیش نیست. بعضی&amp;zwnj;ها هم می&amp;zwnj;گفتند به خاطر درد دندان در آوردن است. دندان&amp;zwnj;ها درآمدند ولی باز هم ول کن نبود. حالا دیگر وقتی چیزی را می&amp;zwnj;خواست یا از چیزی بدش می&amp;zwnj;آمد یا اگر کلافه و خسته بود یا اصلن بی&amp;zwnj;دلیل راه به راه سرش را می&amp;zwnj;لرزاند. کار به جایی رسید که یک روز با چشم گریان بغلش کردم بردم دکتری که همان روز وقت ملاقات می&amp;zwnj;داد. توی اتاق دکتر هم کم لطفی نکرد و یک چشمه از آن لرزش&amp;zwnj;هایش را آن هم به شدیدترین شکل ممکن اجرا کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دکتر نگاهی به قیافه غم&amp;zwnj;زده من انداخت و گفت چیز چندان مهمی نیست ولی باید با یک متخصص مغز و اعصاب مشورت کنید. پرسیدم می&amp;zwnj;تواند تشنج باشد که یک جورهایی طفره رفت و گفت باید بررسی شود. برایش یک قرص می&amp;zwnj;نویسم که روزی این قدر بهش بدهید و این&amp;zwnj;ها. گفت آرام&amp;zwnj;بخش است و خوابش را تنظیم می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام راه برگشتن به خانه را گریه کردم. یک وقت از متخصصی که معرفی کرده بود گرفتیم برای دو هفته بعدش.&amp;nbsp; توی فاصله ای که علی دارویش را بخرد درباره دارو تحقیق کردم. "فنوباربیتال" دارویی برای درمان انواع تشنج&amp;zwnj;ها با یک صفحه عارضه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شب با آن که حال هر دومان خیلی بد بود نشستیم و درباره حالت&amp;zwnj;های پسرک با هم حرف زدیم. هردوی&amp;zwnj;مان معتقد بودیم که روی این حرکت کنترل دارد. یعنی وقتی ازش می&amp;zwnj;خواستیم این کار را نکند، متوقفش می&amp;zwnj;کرد. به این نتیجه رسیدیم که قبل از دادن دارو با دکتر خودش مشورت کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا دکتر خودش&amp;zwnj; بهمان وقت بدهد، سه چهار روز را با کابوس&amp;zwnj;های شبانه و استرس&amp;zwnj;های روزانه گذراندم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز معاینه دکترش که پزشکی خوش&amp;zwnj;نام و با تجربه است تا حد زیادی قانع&amp;zwnj;مان کرد که پسرک سالم است و چیزی نیست و این کار را برای بیان احساسش انجام می&amp;zwnj;دهد و به خصوص از من خواست که هیچ وقت به زور بهش غذا ندهم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با همه این&amp;zwnj;ها تا روز معاینه پزشک مغز و اعصاب خواب و خوراک درست و حسابی نداشتم. روز معاینه طفلکم را با خوراندن داروی خواب&amp;zwnj;آور خواباندند و ازش نوار مغز گرفتند. نتیجه نوار مغز و معاینه&amp;zwnj;ها نشان داد که همه چیز طبیعی بوده و وروجک دو هفته تمام ما را سر کار گذاشته بوده. بالاخره فهمیدیم که گاهی بعضی بچه&amp;zwnj;ها این کار را برای تمدد اعصاب و حتا سرگرمی انجام می&amp;zwnj;دهند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این موضوع را این&amp;zwnj;جا نوشتم که به خودم و همه مادران بیچاره&amp;zwnj; و بی&amp;zwnj;تجربه&amp;zwnj;ای که مستعد نگرانی برای کودک&amp;zwnj;شان هستند یادآوری کنم که دکترها هم می&amp;zwnj;توانند اشتباه کنند. آن هم خیلی زیاد. حتا اگر قابل اعتماد و با تجربه و با سواد باشند و به خصوص اگر کودک&amp;zwnj;تان بتواند آن&amp;zwnj;قدر خوب نقشش را بازی کند که با یک مشکوک تمام عیار برابری کند. خلاصه که به قول مادربزرگم: "تا گوساله گاب بشه، دل صاحابش آب بشه!" بعله.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moloudk.persianblog.ir/post/194</link>
      <author>مولود</author>
      <comments>http://moloudk.persianblog.ir/comments/86464/6903315/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-86464.post-6903315</guid>
      <pubDate>Sat, 21 May 2011 15:29:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پرنا</title>
      <description>&lt;p&gt;گوشه تختش به پهلو خوابانده بودندش. مثل یک فرشته کوچولو. احساس کردم می&amp;zwnj;توانم بگذارم کف دستم و ببوسمش. با 48 سانت قد و 2.6 کیلو وزن همه ویژگی&amp;zwnj;های یک انسان مینیاتوری را داشت. با همه کوچکیش اتاق را پر از زندگی کرده بود. هر از چندی چشم&amp;zwnj;های درشتش را باز می&amp;zwnj;کرد و دوباره به خواب می&amp;zwnj;رفت. چه طور موجود به این کوچکی می&amp;zwnj;تواند این طور دل آدم را ببرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کنارش، روی تخت دیگری، دوستم (پونه) مشغول درد کشیدن بعد از عمل بود. عجیب بود که از بین آن همه دردی که خودم در همان شرایط کشیده بودم فقط قسمت&amp;zwnj;های شیرینش را به یاد داشتم. دلم برای تجربه اول شیر دادن، اولین در آغوش گرفتن، اولین بوییدن، اولین لمس کردن، اولین بوسیدن، اولین دل سپردن و خیلی چیزهای دیگر تنگ شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;"پرنا"ی کوچک وجود آن همه آدم بزرگ را پر از زندگی و عشق کرده بود. برای یک لحظه از تصور دنیای بدون بچه&amp;zwnj;ها وحشت کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوش آمدی زیبای کوچک! ممنون از آن همه نور و زندگی که با خودت آوردی.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moloudk.persianblog.ir/post/193</link>
      <author>مولود</author>
      <comments>http://moloudk.persianblog.ir/comments/86464/6778752/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-86464.post-6778752</guid>
      <pubDate>Tue, 03 May 2011 09:31:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مامان</title>
      <description>&lt;p&gt;در جعبه نخ سوزن را برداشتم و دیدم پشتش چیزهای زیادی نوشته؛ "24 فروردین سونوگرافی مولود، پسره، به مبارکی. 18اسفند امتحان محسن. 20 تیر تعویض ماشین حسن" چیزهای دیگری هم بود که درست یادم نیست. همه&amp;zwnj;ش درباره ما. یک جور نازنینی ساده و بی&amp;zwnj;پیرایه. فقط آخر همه جمله&amp;zwnj;ها، یک چیزی نوشته بود که بی&amp;zwnj;خودی اشک را کشاند توی چشم&amp;zwnj;هام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صورت مهربانش را تصور کردم که عینک به چشم سعی می&amp;zwnj;کند سوزنش را نخ کند و بعد روی ملافه&amp;zwnj;ی پتوها خم می&amp;zwnj;شود که بدوزدشان و در همان حال دل مهربانش پیش ماست که بزرگ&amp;zwnj;ترین لطف&amp;zwnj;مان سالی یک بار سرزدن توی تعطیلات عید است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;"چه فرق می&amp;zwnj;کند کجا باشید وقتی دل&amp;zwnj;تان خوش و تن&amp;zwnj;تان سالم باشد. خدا یار و نگه&amp;zwnj;دار همه عزیزانم."&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moloudk.persianblog.ir/post/192</link>
      <author>مولود</author>
      <comments>http://moloudk.persianblog.ir/comments/86464/6759131/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-86464.post-6759131</guid>
      <pubDate>Sat, 30 Apr 2011 12:58:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شپش</title>
      <description>&lt;p&gt;پسر همسایه&amp;zwnj;مان موهاش را با ماشین زده. می&amp;zwnj;گوید توی مدرسه&amp;zwnj;شان شپش افتاده. پناه بر خدا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدرش به علی گفته از وقتی یارانه آب را برداشته&amp;zwnj;اند بعضی خانواده&amp;zwnj;ها بچه&amp;zwnj;ها را کم&amp;zwnj;تر حمام می&amp;zwnj;برند. نمی&amp;zwnj;دانم چه&amp;zwnj;قدر این حرفش درست است، اما شپش آخر؟ مگر می&amp;zwnj;شود؟ یک آدم چه&amp;zwnj;قدر باید حمام نرود که شپش توی موهایش خانه کند؟ یعنی هفته&amp;zwnj;ای یک بار هم نمی&amp;zwnj;برند بچه&amp;zwnj;های بیچاره را؟ من فکر می&amp;zwnj;کردم ریشه کن شده اصلا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از روزی که این خبر را شنیده&amp;zwnj;ام سرم شروع کرده به خاریدن. آخر سریع پخش می&amp;zwnj;شود، می&amp;zwnj;گویند. حالا شاید شما هم بعد خواندن این پست کله&amp;zwnj;ت شروع کند به خاریدن. جدی می&amp;zwnj;گویم به خدا.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moloudk.persianblog.ir/post/191</link>
      <author>مولود</author>
      <comments>http://moloudk.persianblog.ir/comments/86464/6727529/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-86464.post-6727529</guid>
      <pubDate>Mon, 25 Apr 2011 09:39:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>معاد</title>
      <description>&lt;p&gt;گفت: به خاطر خدا یک دستی به سر و روی این وبلاگ بی&amp;zwnj;صاحب مانده بکش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر کردم دیگر رویم نمی&amp;zwnj;شود این&amp;zwnj;جا چیزی بنویسم. از بس که به امان خدا رهاش کردم. همیشه همین طوری بوده&amp;zwnj;م توی زندگیم. حتا وقتی می&amp;zwnj;خواهم بعد سال&amp;zwnj;ها به دوستی زنگ بزنم انگار ازش خجالت می&amp;zwnj;کشم. هر دفعه هزار تا موضوع دارم که این&amp;zwnj;جا درباره&amp;zwnj;اش حرف بزنم. دست کمش این است که خود تنهایم را کمی از تنهایی در می&amp;zwnj;آورم.فکر کردم توی رودروایستی با خودم مانده&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز از صبح دارم به یکی از بدجنسی&amp;zwnj;های بزرگی که در زندگیم کرده&amp;zwnj;م و تازه همین دیروز متوجه&amp;zwnj;ش شدم فکر می&amp;zwnj;کنم. با خودم گفتم: "اگر این رودروایستیه نبود حتما توی وبلاگم درباره&amp;zwnj;اش اعتراف می&amp;zwnj;کردم، بلکه کمی از عذاب وجدانم کم شود."&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;خواهم زنگ بزنم به کسی که در حقش بدجنسی کرده&amp;zwnj;م. انگار که بخواهم اثر زخمی را که زده&amp;zwnj;م، بررسی کنم. ببینم جایی ازش مانده یا نه. می&amp;zwnj;خواهم بهش بگویم که چه قدر متاسفم. می&amp;zwnj;دانم که از آن ماجرا چیزی به یادش نیست و می&amp;zwnj;دانم که خودم آن&amp;zwnj;قدرها شجاع نیستم که در این باره چیزی بگویم. اصلا گفتنش چه فایده&amp;zwnj;ای دارد. مرض دارم مگر؟ می&amp;zwnj;خواهم زنگ بزنم و حالش را بپرسم. هرچند که این کارم قیافه اش را شکل علامت تعجب بکند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ها چی شد که به این فکر افتادم؟ دیروز یکی همین کار را در حق خودم کرد. حالا یک کمی دل وجدانم خنک شده.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://moloudk.persianblog.ir/post/190</link>
      <author>مولود</author>
      <comments>http://moloudk.persianblog.ir/comments/86464/6715263/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-86464.post-6715263</guid>
      <pubDate>Sat, 23 Apr 2011 09:24:02 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
