کل دنیا را قاطی ماجرا نکنیم
بعضی آدمها وقتی از جایی ناراحتاند با همه دنیا قهر میکنند. مثلا صبح که میآیی و با همه خوابآلودگیت با لبخند بهشان سلام میکنی، به زور سری تکان میدهند که «گیرم سلام خب که چی!؟»
بعد اگر شما برایتان مهم باشد که حال اطرافیانتان چهطور است، هی از خودتان میپرسید: «اِ، این چرا این جوری بود؟! من چی کار کردم مگه؟ چرا از دستم ناراحته؟!»
یا اگر از آنهایی باشید که از این جور بعضیها دور و برتان زیاد هستند، (مثل من) میگویید: «ای بابا، این دوباره شروع کرد!» و میگذارید طرف به حال خودش باشد تا یواش یواش برگردد به حال خودش.
یا اگر از آنهایی باشید که دوست دارند توهم آفرینی کنند شروع میکنید به داستانسرایی: «این از اولش هم یه چیزیش میشد، هیچ وقت ازش خوشم نیومد. چه معنی داره آدم بیخودی برج زهرمار باشه، حالا من اصلا حرفی زدم؟ چیزی گفتم؟ سر صبحی انگار از دماغ فیل افتاده. فکر کرده همه دنیا باید دست به سینهش باشن، خب بابا اگه نمیتونی تو جمع زندگی کنی برو تو غار، این جوری خودتم راحتتری....»
یا اگر از آنهایی باشید که همه دنیا را به هیچ میگیرند، میگویید: «هه! زِکّی!»
یا اگر از آنهایی باشید که در پی حل مشکلات دیگران هستند، کمی به فکر فرو میروید و بعد میروید به طرف میگویید: «فلانی! مشکلی پیش اومده؟ بگو شاید من بتونم کمکت کنم.» و گیر میدهید به طرف که بکشیدش به حرف. حالا از او انکار و از شما اصرار.
یا اگر از آنهایی باشید که سرتان درد میکند برای دعوا، برمیگردید که: «سلام کردما! نشنیدی؟! چیه؟ ارث باباتو خوردم؟ اینم جای صبح به خیرته؟ ادب حکم میکنه که در جواب سلام بگی علیک. ...»
یا اگر از آنهایی باشید که ... خب میبینید که شما از هر کدامها که باشید، آن بعضیها، به هر حال، با این اخلاقشان حال شما را میگیرند، حتا اگر از آنهایی باشید که دنیا را به هیچ میگیرند. میبینید چه حس بدیست!؟ پس بیایید وقتی ناراحتیم، کل دنیا را قاطی ماجرا نکنیم.