داستان‌های تاکسی (6)

هنوز رعشه دارم. سوار تاکسی‌ای شده بودم که صدای باندهاش در تمام راه مثل مشت به کمرم و پتک به کله‌م می‌کوبید. پیاده که شدم تمام مسیر پیاده‌رویم تا خانه را با تیک طی کردم. هر چند ثانیه یک بار می‌پریدم بالا و دوباره برمی‌گشتم روی زمین.

خیلی دوست دارم بدانم چه چیزی می‌تواند تا این حد ناآرامی در وجود آدم ایجاد کند که این‌طوری خالیش کند. هنوز دارم بهش فکر می‌کنم.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٧
تگ ها :