غر

غر می‌زدم، این چند روزه. یعنی هر کاری می‌کردم این غرغرهایم تمام نمی‌شد.  راه می‌رفتم و با خودم غر می‌زدم. از شلوغی شهر تا پیچیدگی و لایه لایه بودن آدم‌ها (عین پیاز)، از این که چه‌قدر از وقت و انرژیم را باید صرف تحلیل آدم‌های دور و برم کنم تا منظور و هدف اصلی‌شان را کشف کنم، از این که چه‌قدر باید تلاش کنم تا از میان حرف‌های‌شان راست و دروغ را استخراج کنم، از این که چه‌قدر تحمل ناهنجاری‌های آدم‌ها برایم دشوار شده و هزار تا غر دیگر. جوری که خودم خسته شده بودم از این همه غرولند.

هر روز که می‌آمدم این‌جا را تازه کنم یک غر جدید از نوک زبانم می‌خزید توی انگشت‌هام تا به زور خودش را بچپاند توی صفحه. این بود که نمی‌نوشتم تا غر نزنم. ساده‌ترین کاری که در مقابل این غرها از دستم برمی‌آمد.

خب شاید مشخص شدن نتایج اسکار و صحبت از احساس خوبم بعد از دیدن میلیونر زاغه‌نشین که به حق «مردان طلایی اسکار» را درو کرد، فرصتی باشد برای خاتمه دادن به این غرولندها.

پ.ن. 1: توی نسخه‌ای که من از این فیلم دیدم مترجم، slum (محله پرجمعیت و فقیرنشین) را اسلام ترجمه کرده بود و به این ترتیب، ترکیبات ماهرانه‌ای مثل سگ اسلامی، برای ترجمه ترکیب slumdog (زاغه‌نشین) یا «اسلام ما» برای our slum ساخته بود که کلی جای تقدیر داشت. شاید اگر برای ترجمه فیلم‌ها هم بخواهند اسکاری در نظر بگیرند این مترجم از بخت‌های اول این جایزه باشد. یعنی باید ترجمه را ببینید تا درست منظورم را درک کنید.

پ.ن. 2: از حمیده و نگار تنها خواننده‌های چشم‌به‌راه این جا ممنونم.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٥
تگ ها :