انتقام

قرمزترین ماتیکی را که توی لوازم آرایشش پیدا می‌شد، برداشت و به پررنگ‌ترین شکل ممکن محدوده لب‌ها را کمی وسیع‌تر از خطوط‌‌شان رنگ کرد. گونه‌های پودر‌یش را تا آن‌جا که می‌توانست قرمز کرد و سیاهی ریملی را که اشک‌هایش به گودی زیر چشمش رانده بود، با دستمال زدود. یک بار دیگر توی آینه خودش را ورانداز کرد. با خودش فکر کرد که عمق و چین‌های دور چشم‌ها لوش خواهند داد، چین‌هایی که توی این ده دوازده سال، بی‌صدا خزیده بودند گوشه‌ی چشم‌ها. اما مهم نبود شاید آماتوری پیدا شود که فروشنده اصل و فرع را تشخیص ندهد. پسرک را که با تعجب به چهره ناآشنایش می‌نگریست بوسید و ازش خواست پسر خوبی باشد و تا آمدن مادربزرگ به چیزی دست نزند. چتری نامرتب موها را ریخت روی پیشانی و پاهایش را به زور چپاند توی کفش‌ها و زد بیرون. با این کفش‌هایی که قدش را 10 سانتی‌متری بلندتر کرده بود راه رفتنش مضحک به نظر می‌رسید.

***

بی‌خودی بهش گیر داده بود. سر موضوعی که ارزشش را نداشت و او به هم به طرز باورنکردنی عصبی شده بود. تا آن روز هیچ وقت به این شکل ندیده بودش. فردا از محل کارش تماس گرفتند که سکته کرده.

***

تلاش کرد بغضی را که توی گلویش قلمبه شده بود، قورت بدهد. نگاه‌های پرسش‌گر قیافه‌های آشنا آزارش می‌داد. عادت نداشت به هجوم این حجم پرسش دشوار. بینی‌ش را با دستمال مچاله شده‌اش پاک کرد. دستمال پودری را گذاشت توی جیب پالتوش و کنار خیابان ایستاد.

***

: حالش چطوره خانوم.

بدون آن که متوقف شود، زیر دستی را چسباند به روپوش سفیدش، راهش را ادامه داد و گفت: خوبه، خدا رو شکر، خطر برطرف شده.

نمی‌دانست چرا اما دلش خواست برای یکی درد دل کند: می‌دونید خانوم، همه‌ش تقصیر منه دیشب سر یه موضوع بی‌ارزش تا حد مرگ عصبیش کردم.

- شما چه نسبتی باهاشون دارید.

: من همسرشون هستم.

- اما ...

: اما چی؟

- این آقا و همسرشون هر دو همکارای ما هستند توی همین بیمارستان. بعد این همه سال مرارت بالاخره دو ماه پیش تونستن ازدواج کنن.

: چی دارید می‌گید خانوم، من همراه مریض اتاق 314 اَم. همون آقایی که ... .

- آقای مصلحی دیگه؟! خانم! سکته ایشون بعد از مشاجره لفظی با همسرشون و تهدید ایشون به ترک آقای مصلحی اتفاق افتاده. توی همین بیمارستان،  شما مطمئن‌اید که ....

***

صدای ضعیف خودش را شنید: بعد از مشاجره لفظی با همسرشون!

- چیزی گفتی؟

: نه، هیچی، آتیش داری؟

- فقط پنجره رو وا کن، این‌جا بو نگیره. دماغ زنم عین سگ می‌مونه.

***

این یک داستان واقعی با اندکی تخیل و نام‌های ساختگی‌ست.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
تگ ها :