تیغ و قلم
از بیرون نگارخانه صدای آواز خواندن استاد میآید. صدایش با صدای اره و دستگاه برش آمیخته شده است. من عاشق آدمهایی هستم که موقع کار آواز میخوانند.
داخل که میشویم، همسرش به استقبالمان میآید. اینقدر مهربان و گرم است که ناخودآگاه لبخند میزنم. خوشحالم که دوباره میبینمشان.
فضای کارگاه و نگارخانه اینقدر رویایی و دوستداشتنیست که دلم نمیخواهد کار دیگری جز تماشای تصاویر آویخته به گوشه و کنار آن بکنم.
فکرش را که میکنم میبینم آنچه که این جا مسحورم میکند، فقط زیبایی خیره کنندهی آثارش نیست، این فضا روح دارد و روح آن عشقیست که صاحبانش در همهجای آن دمیدهاند.
علیرضا روزیطلب* بیش از 25 سال از زندگیاش را برای زنده کردن هنری که در آستانه نابودی بوده، صرف کرده است. بی هیچ چشمداشتی و تنها برای دلش. همسر دوستداشتنیاش پروانه ابراهیمی، که در تمام راه همراه و همدلش بوده و امروز بخش مهمی از کار را بر عهده گرفته است، با خنده میگوید: «بیشتر بستگان و آشناها پشت سرمون میگند اینا دیوونهاند. من به علیرضا میگم خب راست میگند، کسی رو در این دنیا سراغ داری که فقط به خاطر دلش کار کنه؟»
و بعد ادامه میدهد که: «یک روز، از فروشگاه پنجه طلا که معمولا آثار ما رو برای فروش میذاره تماس گرفتند و گفتند زن و شوهر جوانی هر روز میآند و فلان اثر رو با حسرت نگاه میکنند و میرند اما پولی که میتونند برای اون بدند، تقریبا یک دهم قیمتیست که خود ما با هزار جور اغماض برای این اثر در نظر گرفته بودیم. از فروشنده خواستیم که اثر را با همون قیمت پیشنهادی زن و شوهر جوون،به اونها بفروشه».
کاش میتوانستم برای دلم کار کند، آن وقت دیگر وامدار و بدهکار هیچ کس نبودم و این قدر دلم نمیخواست صاحب همهی چیزهایی که دوستشان دارم باشم.
دلم نمیخواهد از این جا بروم. برای رفع خستگی به یک اجرای دو نفره دعوتمان میکنند. همه چیز پر از عشق است. هم صدای سازهایشان و هم صدای خودشان. احساس میکنم که خیلی خوبم. از این بهتر نمیشوم...
