حال بد
خیلی وقتها توی دلم گله میکنم از این که چرا وقتی حالم خوب است، همیشه دور و برم شلوغ میشود و وقتی که حالم بد است -یعنی وقتهایی که به تصور خودم نیاز بیشتری به بودن آدمها دارم- هیچ کس نیست. دیشب اما شب بزرگی در زندگی من بود یک بیخوابی طولانی اجباری که برای بیخیال شدنش مجبور شدم که تمام فکرهای عالم را از سر بگذرانم. که البته بعضیهایش نتایج باارزشی برای من داشت.
وقتی که بد میشوم؛ یعنی حال بدی دارم، خودم آدمها را از دور و برم دور میکنم. با یک حسی که نمیدانم چیست اما منتقلش میکنم. یک جوری که حتا خودم هم متوجه نمیشوم. شاید به همین خاطر است که توی یک همچنین روزهایی تعداد بازدیدهای اینجا هم نصف میشود.
نویسنده : مولود ; ساعت ۳:٢٦ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٥
تگ ها :