از «عمر ما» به «کاهو»

نمی‌دانم کسی پیدا می‌شود که از صف صبح‌گاه روزهای کودکی خوشش می‌آمده است؟ من از صف صبح‌گاه ورزش زورکیش را با شکم صبحانه خورده و شعار هفته و دعای صبح‌گاهش را به خوبی به خاطر دارم که آن روزهای اول تحصیل حتا درست نمی‌دانستم که تلفظش چیست.

خوب یادم است برای دعای از «عمر ما» به «کاهو»، به عمر او بیفزا، در ذهن کودکانه خودم تعبیر کودکانه‌‌تری داشتم: «حتما معنیش این است که ما پیامی از عمر خودمان برای کاهو می‌فرستیم و در آن می‌خواهیم که به عمر کسی که برایش دعا می‌کنیم بیفزاید.» آخر معنی بهتری برای این جمله، که بعدها فهمیدم تلفظ اصلیش «از عمر ما بکاه و به عمر او بیفزا» بوده است، پیدا نمی‌کردم.

بهمن را اما دوست داشتم. تنها وقتی از سال بود که به ما اجازه و فرصت می‌دادند که خلاقیت‌مان را به کار بگیریم. کلاس‌های کدر بدرنگ‌مان را با کاغذهای رنگی، رنگ و وارنگ تزیین می‌کردیم، می‌توانستیم به این مناسبت شعر و داستان بگوییم، نمایش‌نامه بنویسیم و اجرایش کنیم، خودمان را که بازی‌گران این نمایش‌نامه‌ها بودیم گریم کنیم، سرود بخوانیم و البته از خشکی کلاس‌های ریاضی و علوم و فارسی فرار کنیم.

بهمن برای ما شنیدن سرودهای انقلابی شورانگیزش از بلندگوی مدرسه بود. و البته تقلید هر کدام از آن‌ها که «بهمن خونین» و «بهاران خجسته باد»ش را دوست‌تر می‌داشتم. بهمن برای ما فرار از تکرار هر روزه‌ی صف صبح‌گاه بود و اعلام برندگان مسابقه‌های مختلف و هیجان گرفتن جایزه‌هایی در حد مداد شمعی، پاک‌کن، مداد رنگی و دفتر نقاشی یا در بهترین حالت یک کتاب. دلم برای آن روزها تنگ شده.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳
تگ ها :