سوهان
رفته بودیم از بازار تاجیکها خرید کنیم. توی شهر مشهد. مادر به خاطر جشنوارهی رنگ لباسها و روسریهایشان و من به خاطر لهجهی شیرینشان که هر چه میشنیدم سیر نمیشدم. به خاطر همین هم حتا اگر چیزی نمیخواستم برای این که فروشنده را به حرف بکشم شروع میکردم به سوال کردن و توضیح خواستن و بعد هی گوش میدادم و بعضی جملهها را با خودم تکرار میکردم.
ناخنگیر دوم را که برداشتم تقریبا مثل «عقبماندههای ذهنی» پرسیدم: «خُب میشه بگین این یکی چرا گرونتره؟» و فروشنده گفت: «خب این یک وسیلَه دارَه که باهاش ناخنت تازَه مِیکُنی.» و سوهان ناخنگیر را با دست باز کرد و نشانم داد. نزدیک بود همان جا غش کنم برای اصطلاح «تازَه مِیکُنی» و مدام هی با خودم تکرار میکردم «تازَه مِیکُنی، تازَه مِیکُنی».
دیروز بعد سالها یکی ازم پرسید که برای سوهان چه تعریفی داری، بدون آن که به آن خاطر فکر کرده باشم، این طور شروع کردم: «چیزی که با تراشیدن جسم، آن را تازه میکند، جلا میدهد ....» و بعد با یادآوری آن قیافه چشمبادامی شیرین لهجه لبخند زدم.