داستانهای تاکسی (5)
بر حسب عادت نفسم را در ابتدای ورود حبس میکنم. بوی موتور گازسوز بهترین بویی است که این روزها میتوانم از اتاقک تاکسیها انتظار داشته باشم.
رهایش که میکنم میبینم اشتباه کردهام ماشینش بوی خوبی میدهد. بوی عطر آشنایی که هر چی فکر میکنم اسمش را یادم نمیآید. سلام میکنم. با لبخند و مهربانی میگوید: «سلام دخترم. عصرت بخیر، خسته نباشی». نزدیک است ذوقمرگ شوم از این که راننده تاکسیای علاوه بر جواب سلام باهام خوش و بش کرده است. توی این روزهایی که تاکسیها بهترین راه سواستفاده از سهمیهبندی بنزین و دو نرخی شدنش را فروختن آن میدانند، سوار شدن به تاکسی از نعمتهای دستنیافتنی همه ما بیماشینهاست. این موضوع شادیام را بیشتر میکند.
توی این مسیر، همه تاکسیها عادت دارند بخشی از مسیر را توی خط مقابل رانندگی کنند، چون خلوت است و خب راننده تاکسیها هم اینقدر وقت ندارند که منتظر شوند صف ماشینهای جلوییشان حرکت کنند. اما او این کار نمیکند.در تمام مسیر میان خطها رانندگی میکند.
جلوتر که میرود قبل از خط عابر پیاده سر عباسآباد ترمز میکند تا خانم و آقای جوانی که در حال رد شدن هستند با ناباوری برگردند و سرشان را به نشانه تشکر خم کنند. نمیدانم خوابم یا بیدار اما توی کل مسیر یک بار هم بوق نزده. سرگرم گفتوگوی دوستانه با مسافر جلوییست و گاه و بیگاه شوخیهایی میکند که همه ما با هم میخندیم.
به مقصد که میرسم کرایهام را به اضافه 100 تومانی که این روزها همه رانندههای این مسیر به زور از مسافرها میگیرند، تقدیمش میکنم و میپرسم: درسته؟
جواب میدهد: خودت درستی دخترم، 100 تومن اضافیه؟
- ولی همه رانندهها میگیرند.
: خب اشتباه میکنند.
و صد تومنی را بهم برمیگرداند و «اما، آخههایم» را بیپاسخ میگذارد، جوری که خجالت بکشم از فکری که برای یک لحظه به ذهنم خطور کرده.
صد تومنی را مثل یک گنج ارزشمند توی کیف پولم میگذارم. چشمهایم را با لبخند میبندم و باز میکنم و یک نفس عمیق میکشم، این جوری مطمئن میشوم که بیدار بودهام.