مادر ملودا بر وزن مادر ترزا

یک خواب تکراری می‌بینم این روزها. یک نفر (که معمولا یک آشناست) سرپرستی کودک (کودکانی) را به من می‌سپارد که جنسیت اغلب‌شان پسر است. خیلی دوست‌شان دارم و حتا برای بعضی‌های‌شان حاضرم جانم را هم بدهم (جل‌الخالق). همه‌شان پدر و مادر واقعی دارند و هیچ کدام‌شان بچه خودم نیستند. حتا پدر و مادر بعضی‌های‌شان را به خاطر دارم. بعضی از این خواب‌ها شبیه سریال‌هایی هستند که شب‌ها موقع آش‌پزی از توی آش‌پزخانه می‌شنوم.

اما خواب دیشبم از همه خواب‌هایی که توی این چند وقت دیده‌ام با مزه‌تر است. کودکی که قرار است سرپرستی‌اش به من سپرده شود، بچه نویسنده‌ی یکی از قدیمی‌ترین وبلاگ‌هایی‌ست که همیشه خواننده‌اش بوده‌ام و بنده خدا حتا روحش هم از وجود چنین خواننده‌ای خبردار نیست و اصلا فرزندی ندارد که بخواهد سرپرستی‌اش را به من بسپارد. آن هم وقتی که مثل توی خوابم آن طور عاشقانه این بچه را دوست دارد و بیش‌تر دوستش است تا پدرش. پسرک خیلی با مزه است. تپل و بازیگوش. از آن تپل‌هایی که وقت دویدن نگران قل خوردن‌شان هستی. خیلی بدمینتون دوست دارد! فکرش را بکنید مهم‌‌ترین تصویری که یادم مانده بدمینتون بازی کردن‌های این پسرک 5-6 ساله است.

کسان دیگری هم توی خوابم هستند مثل پونه و پسرش (که او هم هنوز وجود حقیقی ندارد). خواب‌های خوبی هستند اما من توی همه‌شان یک اضطراب بزرگ دارم: «نکند نتوانم از عهده‌اش برآیم!»

آهای روجا و تمام کسانی که به نشانه‌ها اعتقاد دارید! آهای خانم «افسانه بایگان» و «آقای فرامرز قریبیان» که توی سریال‌ آب‌گوشتی ماه رمضان امسال نقش‌آفرینی کردید! حالا من باید چی کار کنم؟ یکی به من بگوید کدام بچه در کجای دنیا منتظر من است تا سرپرستی‌اش را به عهده بگیرم! (الهی بمیرم برای این بچه که بودن با چنین مادری را به بی‌مادری ترجیح می‌دهد).باور کنید که در هیچ کدام این شب‌ها پرخوری نکرده‌ بودم.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩
تگ ها :