پیری

1)

سر راهم از بقالی سر کوچه ماست می‌خرم، ٢٠-١٠ قدمی دور شده‌ام که صدایش را می‌شنوم: «این جعبه شیرینی مال شماست؟»

2)

همکار سابقم را توی اتوبوس دیده‌ام، مدام من را به اسم کوچکم می‌خواند، هر چی به ذهنم فشار می‌آورم نمی‌توانم اسمش را به خاطر بیاورم. هی بهش می‌گویم: ببین... چیز... . چه کار کنم خب، مجبورم، یادم نمی‌آید اسمش چی بود.

3)

سر کوچه که می‌رسم کلید را از کیفم در می‌‌آورم، حلقه‌ی جا کلیدی را می‌اندازم توی شستم که دم در معطل پیدا کردنش نشوم، دم در خانه حدود پنج دقیقه با همان دستی که حلقه جاکلیدی را توی شستش انداخته‌ام، تمام کیفم را به دنبال کلید می‌گردم.

4)

گوشی را برمی‌دارم که به خواهر علی زنگ بزنم، هر چه‌قدر شماره را می‌گیرم مشغول است، ده دقیقه بعد دوباره کلید تکرار تلفن را فشار می‌دهم، شماره خودمان را روی صفحه می‌بینم و توی دلم به حافظه‌ خودم آفرین می‌گویم!!!!

پیری از راه می‌رسد کم‌کم
عینکم، سمعکم، عصایم کو؟

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳٠
تگ ها :