وقتی زیر یک موضوع مهم خط میکشیم
امروز صبح یک خانم جوان خوشچهره با یک ظاهر «مکش مرگ ما»ی حسابی ساخته شده، سوار اتوبوس ما شد که اگر ساعت دیگری از روز بود تردید نمیکردید که دارد به مهمانی شاهانهای میرود.
چند دقیقهای که گذشت یکهو صدای هوار خانم جوان خوشچهرهی «مکش مرگ ما» با یک لحن تقریبا -تاکید میکنم تقریبا- «آپارتی» بلند شد که: «مرتیکهی هیز[...] [...] مگه خودت خواهر مادر نداری؟! درویش کن چشای کور شدهات رو.»
تقریبا تمام اتوبوس ساکت شدند. فکر کنم کسی انتظار نداشت چنین حرفهایی از آن دهان کادربندی شدهی مرتب خوشرنگ خارج شود.
یادم آمد وقتی که بچه بودیم زیر قسمتهای مهم کتاب خط میکشیدیم که سریعتر به چشم بیاید. ماژیکهایی بود (ما بهش میگفتیم ماژیک فسفری) که باهاش قسمتهای مهم کتاب را علامت میزدیم که در نگاه اول ببینیمشان.
و دیدم که خانم جوان خوشچهرهی «مکش مرگ ما» دور چشمهاش، ابروهاش، لبهاش (و البته دور دماغش نه)، خطهای معنیداری کشیده، یعنی که اینها چیزهای مهمی هستند، یعنی باید بهشان نگاه کنی. باید در اولین نگاه به چشمت بیایند و گرنه حتما خیلی گیجی. البته دور و بر هر کدام از این خطها را هم با چند لایهی دقیق خوش آب و رنگ، رنگآمیزی کرده که بر اهمیت هر کدام از آنها میافزاید.
«خانم جان به خدا توقع زیادی دارید. اول صبحی بین این همه قیافه خوابآلود اخموی بداخلاق که انگار به زور شلاق بیدارشان کردهاند، خودتان دارید میگویید من را باید بیشتر از بقیه ببینی پس چرا ناراحت میشوید، چرا داد میکشید. اینقدر سخت نگیرید سرصبحی، همه چیز حل میشود، باور کنید. منظوری نداشته بنده خدا. داشته به پیامهای غیرکلامیتان پاسخ میداده. این که این همه ناراحتی ندارد، دارد؟»