بعد از ظهرهای پاییز

بعد از ظهرهای پاییز؛ هوای ملس و انار می‌خوشی که می‌تواند برگ‌های دفترم را رنگ دانه‌هایش سرخابی کند. یا روی ورق‌های امتحانی که خانوم‌مان داده که کمکش تصحیح‌شان کنم بریزد و فردا همه بفهمند که من چه‌قدر شلخته‌ام. نباید بگذارم که این اتفاق بیفتد. توی دلم خوش‌حالم از این حس که دیگر بزرگ شده‌ام و دستیار معلم‌مان هستم. حس می‌کنم با بقیه بچه‌ها فرق دارم و همین حس ته دلم را قلقلک می‌کند. سر کیفم که می‌روم همه تصاویرم نقش برآب شده. کتاب علومم نیست. گمش کرده‌ام و گم کردن کار آدم‌های شلخته است...

 

بعد از ظهرهای پاییز؛ دلم می‌خواهد بخوابم و به هشدارهای مادرم درباره ننوشتن مشق‌ها و دیر شدن تکالیفم بی‌اعتنا باشم. دلم می‌خواهد بخوابم و بعد که برای بیدار کردنم آمد بهش بگویم بگذارد نیم ساعت فقط نیم ساعت دیگر بخوابم. اما دلم نمی‌خواهد وقتی بیدار می‌شوم هوا تاریک باشد. می‌ترسم. وحشت کارهای نکرده‌ وجودم را می‌گیرد. چرا همیشه این‌قدر خوابیدن را دوست داشته‌ام. فقط یک چیز است که می‌توانم به امید آن بیدار شوم، برنامه کودک تلویزیون ساعت 5 بعدازظهر...

 

بعد از ظهرهای پاییز، باید تمام مشق‌هایم را یک طرف دفتر بنویسم و تصویر هر صفحه را درست همان‌طوری که توی کتایم دیده می‌شود، روبه‌رویش نقاشی کنم. خدایا این کار از من برنمی‌آید. چیزی به غروب نمانده و هنوز 1 صفحه را هم کامل نکرده‌ام. هر چه کشیده‌‌ام هیچ شباهتی به طوقی و دیگر کبوترها ندارد، یعنی کس دیگری هم در دنیا هست که در زندگیش این همه مشکل داشته باشد؟!

 

بعد از ظهرهای پاییز؛ تمام تنم دارد می‌سوزد. حالم از همه خوراکی‌های عالم به هم می‌خورد و از لیمو شیرین بیش‌تر از همه، چه‌قدر دست‌های خنکش را روی پیشانیم دوست دارم. فکر می‌کنم تنها چیزی‌ست که می‌تواند حالم را بهتر کند. دست‌هایش روی گونه‌ها و لب‌هایم سر می‌خورند، دلم می‌خواهم ببوسم‌شان. دلم می‌خواهد بمیرم برای آن همه نگرانی که توی چشم‌هایش است. دلم می‌خواهد خودم را بیش‌تر از این‌ها برایش لوس کنم تا باز هم ببوسدم و بگوید «یه ذره دیگه از این شلغما بخوری دیگه اذیتت نمی‌کنم»!!

 

بعد از ظهرهای پاییز؛ باورم نمی‌شود این قدر زود بزرگ شده باشم...

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸
تگ ها :