و باز هم جنگ ...

آقای «توحید» می‌گوید تازگی‌ها وبلاگم شده است شبکه 1 سیما. می‌گوید فقط اذان و نماز مغرب‌ش را پخش نمی‌کنم و شاید سرود ملی‌ش را. و ازم پرسیده که آیا روز جمعه نماز جمعه را پخش مستقیم خواهم کرد یا نه. نمی‌دانم شاید حق با «توحید» باشد. البته ممنون می‌شدم اگر بیش‌تر توضیح می‌داد و دلیل این همه شباهت را هم می‌گفت، اما خب یک نگاه ساده به مطالب اخیر وبلاگم نشان می‌دهد که مطالبی‌ که این روزها از جنگ و غزه و کودکان بی‌پناه نوشته‌ام، سبب شده است که او چنین تشابهی را حس کند. دلیلش شاید نگاه و موضع من بوده است در این مورد که خیلی‌ها را به این فکر انداخته که احساساتی برخورد کرده‌ام و تحت تاثیر تبلیغات رسانه‌های داخلی قرار گرفته‌ام. دلیلش شاید ... . اصلا چه فرقی می‌کند، دوست نداشتم مطلب دیگری را به این موضوع اختصاص بدهم، چون فکر می‌کنم خیلی‌های دیگر خیلی بهتر و گویاتر از من، همه‌ی گفتنی‌ها را گفته‌اند و بیان دوباره‌اش فقط می‌شود تکرار مکررات. می‌شود پرگویی و خسته کردن خواننده.

من، همه هم‌سن‌وسال‌های من و شاید تا حدی خود «توحید»، معنای روزهای جنگ و خون را خوب می‌دانیم. معنای وضعیت قرمز و سفید را. معنای صدای آژیر را و بعضی‌ها هم مثل من معنای دربه‌دری را. معنای از دست دادن همه هست و نیست را. معنای لغت نفرت‌انگیز جنگ‌زده را (که هنوز هم هجی سیلاب‌هایش دلم را آشوب می‌کند)، معنای صدای هراس‌انگیز هواپیماهای جنگی را که اواخر جنگ با هر صدای مشابهی هراسش می‌افتاد توی دل‌های کوچک‌مان. خمپاره، آتش، گلوله، شهید، زخمی، مفقودالاثر، مگر می‌شود روزی معنای این همه لغت دلهره‌آور را فراموش کنیم؟

آقای «توحید»! روزی که خانه ما را توی آبادان بمباران کردند من هفت ماهه بودم. شهریور 1359. خانواده‌ام شهر را به زعم خودشان برای مدت حداکثر یک هفته ترک کردند. من و دو برادرم را سوار ماشین‌شان کردند و از خانه زدند بیرون. خودشان هم نمی‌دانستند به کجا، آمده بودند که برگردند، خیلی زود. حداکثر یک هفته. روزی که بعد از آتش‌بس سال 1367 رفتیم شهر را دوباره ببینیم، همان روزی که مادرم نشته بود توی ایوان خانه و گریه می‌کرد، آن روز هنوز لیف و حوله برادرم توی رخت‌کن حمام آویزان بود. وقت نکرده بودند حتا قاب عکس‌ها را از روی طاقچه‌ها بردارند. چون فکر می‌کردند که فقط یک هفته طول می‌کشد. حداکثر یک هفته. خنده‌دار است اما من واکسن‌های بعد از 7 ماهگی‌م را هیچ وقت نزده‌ام. من از روزهای نوپایی و کودکی‌م که برای هر پدر و مادری شیرین‌ترین روزهای زندگی‌ست هیچ عکسی ندارم. من معنای گریه‌آور بی‌خانه‌مانی را از لابه‌لای خاطرات مویه‌بار مادرم، آن شب‌هایی که تا صبح گریه می‌کرده است از شرم ماندن در خانه‌ای که صاحب‌خانه‌اش از سر دل‌سوزی از گرفتن اجاره خانه سر باز می‌زند، با تمام سلول‌هایم، با تمام وجودم درک کرده‌ام. معنای هراس از دست دادن پدر را وقتی که توی شیراز هم خبر می‌دادند پالایشگاه را بمباران کرده‌اند و معنای تولد یک کودک را در کنار حیاط بیمارستانی که توی سالن‌ش هم جا نداشت برای پذیرفتن مجروحان. من می‌دانم که تحمل جنگ برای کودکی که هیچ نقشی نداشته در رقم زدن‌ش چه مفهومی دارد. من می‌دانم که چه حسی داری وقتی بهت بگویند که هیچ جا امن نیست. من طعم نفرت‌انگیز تحقیر را خوب می‌شناسم و غصه را وقتی بلاهایی به سرت بیاورند که بدانی مستحق‌ش نبوده‌ای.

ما کشور بزرگی داشتیم. سهم بعضی جاهای‌ش از جنگ چیزی بیش از کوپن و صف قند و شکر و نفت و اخبار پیش‌رفت‌ها و پس‌رفت‌ها و تعداد کشته شده‌ها نبود. و سهم بعضی جاهایش آن‌قدر زیاد که هنوز که هنوز است تمام نشده. هنوز که هنوز است خبر کشته می‌آورند از باقیمانده‌های بمباران‌های شیمیایی و میکروبی‌ش. اما هر چه بود ما می‌توانستیم آن‌قدر توی این خاک بزرگ پرسه بزنیم تا بالاخره یک جای امن پیدا کنیم. زن‌ها و بچه‌ها می‌توانستند یک گوشه‌ای پناه بگیرند تا مردها و نظامی‌ها بیایند یا بیاورندشان حتا اگر جنازه‌‌ای باشد یا خبری. می‌خواهم بگویم که حداقل جایی برای گریختن وجود داشت. می‌خواهم بگویم جایی بود که بتوانی بگویی بچه‌ها در آن‌جا امنیت دارند. و البته می‌خواهم بگویم ازم توقع نداشته باشید که شنیدن کلمه جنگ در جایی که هیچ پناهی وجود ندارد برای هیچ کودکی، هیچ حسی را در من بیدار نکند و محکومم نکنید به احساساتی بودن در مقابل ملتی که نه کشور بزرگی دارند نه جای امنی و نه حمایت کننده‌ای. در مورد کودکانی که جز کشته شدن انتخاب دیگری ندارند. ازم نخواهید که در مقابل تحقیر آدم‌ها لبخند بزنم. خودخواهانه است اما من خودم را می‌بینم، خودِ کودکم را. با هر کودکی که کشته می‌شود، هر مادری که می‌میرد، هر پدری که تحقیر می‌شود، من خودم را، خودِ کودکم را می‌بینم که می‌ترسم از کشته شدن، می‌ترسم از تحقیر شدن.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢
تگ ها :