آقای عسکری
داشتم آلبوم عکسهای روزهای جوانی را نگاه میکردم. روزهای الکی خوشی و خندههای از ته دل، روزهایی که اگر غصهای هم داشت، غصه شیرینی بود و میارزید به خوردنش. روزهای زندگی توی خوابگاه که دانشگاه اصلی زندگی من بود و همیشه با خودم فکر میکنم اگر آن 5-4 سال را توی خوابگاه زندگی نمیکردم حتما الان زندگیم جور دیگری بود.
عکس آقای عسکری را دیدم نگهبان سالخورده و بامزهی خوابگاه بسطامی که بچهها خیلی دوستش داشتند و یکی دو سال بعد از آمدن ما بازنشسته شد. فقط کافی بود یک بار صدایی را بشنود یا چهرهای را ببیند که تا آخر عمر یادش بماند.
یادم است روز اول که آمده بودم خوابگاه اسم و رسمم را پرسید و این که از کجا آمدهام و رشتهام چیست و این حرفها. شبش که پدر زنگ زده بود، با لهجهی شیرین ترکیش پیج کرد: «مولود کشتکار تلفن! همون که شیرازیه!»
آقای عسکری هوایمان را داشت و گاهی وقتها غیرت ترکیش هم برایمان به جوش میآمد و اگر صدای پشت تلفن مذکر بود ازش میپرسید شما؟ البته با صداهای باسابقه و غیرمشکوک زیاد کاری نداشت.
ساعتهای مجاز پیج کردن توی خوابگاه از ساعت 7 صبح بود تا 11 شب. یکی از بچهها تعریف میکرد، یک روز از آقای عسکری خواسته بوده صبح ساعت 5 بیدارش کند، چون نه ساعتی داشته برای این کار و نه موبایلی. آقای عسکری سر ساعت 5 صبح از بلندگوی واحد با صدای کسی که میخواهد در گوشت حرف بزند و مثل این که آمده باشد بالای سر طرف پیج کرده بود : «خانم ...، خانم ....، پاشو، پاشو، صبح شده. دیرت نشه!»
آقای عسکری! هر جا هستی تنت درست و دلت شاد باشد. دلم برایت تنگ شده.