شیرینترین تبریک
چه خوب که نرفتم خانه بخوابم. جای همه شما خالی! جدا خوش گذشت.
به خانه که رسیدم علی گفت، سارا (خواهرزادهی پنج سالهاش) تماس گرفته میخواسته تولدم را تبریک بگوید. از بس که شگفتزده و خوشحال بودم، بلافاصله پریدم گوشی تلفن را برداشتم: «اون از کجا میدونه»؟
نفسنفس زنان گوشی تلفن را برداشت و گفت: «زندایی مولود! (زیاد این اصطلاح را دوست ندارم! ترجیح میدهم اسم خالیم را بگوید، اما خب تاکیدی هم ندارم روی چیزی که بیشتر دوست دارم) تولدت مبارک». گفتم: «عزیزم تو از کجا میدونستی». گفت: «خودم میدونستم». گفتم: «سارا من الان واقعا خوشحالم خیلی زیاد!» گفت: «تازه الان دارم پاندای کونگفوکار نگاه میکنم، سیدی دومشه! کاری نداری خدافظ»
داشتم ریسه میرفتم که مامانش گوشی را گرفت و گفت: «از چند وقت پیش که بهش گفتم تولدت اول دی ماهه، همش داره میگه یادت نرهها، اول دی زنگ بزنیم تولدشو تبریک بگیم. روز جمعه که خونهتون بودیم گفتم خب الان میتونی تبریک بگی، گفت نه الان که اول دی نیست!! امروز هم تا رسیدیم خونه گفت خب زنگ بزنیم دیگه امروز اول دیه!»
گفت: «روز تولد هیچ کس را کنجکاو نبوده دقیق بداند حتا روز تولد خودم را!»
خندیدم و گفتم: «اگه بخوام حالمو توصیف کنم باید بگم روی زمین نیستم» و به یاد آوردم که من هرگز کار زیادی جز گوش دادن به حرفهاش و بازی کردن باهاش انجام ندادهام. که البته در همه این موارد هم خودم از لذتش بینصیب نبودهام.
یک مقایسه کوچک نشان میدهد که ضریب هوشی (IQ) و البته هوش هیجانی (EQ)نسل جدید یک چیزی حدود 10-20 واحد از نسل ما بیشتر است، بیتردید. یادم است 4-5 ساله که بودم اگر به خانه غریبهای میرفتیم، میچسبیدم به مامانم و تا آنجا که میتوانستم با کسی دمخور نمیشدم و البته روز تولد خودم را هم یادم نبود تا چه رسد به روز تولد زندایی زهره را! چه میشود کرد؟!