خوشحال نیستی؟ هستم!

خسته‌ام، چشم‌هام به زور باز می‌شوند و کم مانده روبه‌روی مانیتورم خوابم ببرد. اما یک عالم کار مانده دارم که فقط فکر کردن بهشان می‌تواند خوابم را از سرم بپراند. از روی ایمیلی که اشتباهی برایم فرستاده شده می‌دانم که همکارهایم، امروز مثلا می‌خواهند سورپریزم کنند و برایم تولدکی بگیرند توی کافه‌ای که همین دور و برهاست.

کاش می‌توانستم بهشان بگویم اگر یادشان برود و من بتوانم بروم خانه کمی تلافی بی‌خوابی دیشب را در بیاورم چه‌قدر خوش‌حال‌تر خواهم شد. اما نمی‌شود. باید کلی هم خودم را شگفت‌زده نشان بدهم و صدای ایمیل اشتباهی را در نیاورم و وانمود کنم که چیزی نمی‌دانسته‌ام و الان هم کلی گیج شده‌ام، اصلا توقعش را نداشتمنیشخند. فقط خدا کند خنده‌ام نگیرد.

همه‌اش دارم به خودم می‌گویم: «مقاومت کن! تو می‌تونی. نخواب! نخواب! یخ می‌زنی، تولد گرفتن واست! فکر کن! خوش‌حال نیستی؟» -هستم!نیشخند

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱
تگ ها :