یلدا
با آن که توی خانه ما هرگز به هیچ رسم و رسومی آن طور که بشود اسمش را پایبندی گذاشت پرداخته نمیشد، امروز آدمی شدهام که برخی از این رسوم را دوست میدارد.
پدر غالب رسوم و آداب دور و بر ما را دستوپاگیر میدانست و عمل کردن به خیلیهایشان را بیمعنی! یعنی مثلا با آن که بیشتر بعد از ظهرهای روزهای بهار و تابستان را توی دشت و دمنهای اطراف شیراز میگذراندیم، هیچ وقت الزامی نمیدید که سیزدهبهدرها را بیرون خانه بگذراند و حتا اگر به خاطر دل ما تن به یک سفر کوتاه میداد، میکوشید زودتر به خانه برمان گرداند، چون هیچ کجا خانه خود آدم نمیشد و خانه سماوری داشت که میتوانستی چای بعد از ظهرت را باهاش عمل بیاوری و تلویزیونی که میشد ازش یک مسابقه فوتبال تماشا کنی.
یا توی شبهای چهارشنبهسوری که ما خودمان را خفه میکردیم که باهامان از روی «آتش» بپرد، ما را به حال خودمان میگذاشت. هیچ وقت اجازه نداد با بچههای محل برویم قاشقزنی و بدش هم نمیآمد که روی سر کسانی که با چهرهی پوشانده میآمدند در خانه که توی زنبیلهایشان تحفهای بگذاریم، از پنجرهی راهپله آب بریزیم و حالشان را بگیریم.
یا مثلا خریدن و خوردن هندوانه را توی شب چله کاملا بیمعنی میدانست، چون هم هندوانههایش یخ زده و مزخرف بودند و هم به خاطر سرما مجبور میشدی تمام شبت را توی مسیر رختخواب و دستشویی بگذرانی.
تنها رسمی که برایش اهمیت داشت (و دارد) نوروز بود. هم سر هفتسینش مینشست، هم عیدی میداد، هم عکس میگرفت و هم روبوسی میکرد و هم به مناسبتش به سفر میبردمان.
یلدا اما همیشه برای من دوست داشتنی بوده است. همیشه دوست داشتهام گرامیش بدارم. به خاطر نشستن با کسانی که دوستشان داری، به خاطر حافظش و به خاطر نوای به یاد ماندنی شجریانش. «از غم عشقت دل شیدا شکست، شیشه می در شب یلدا شکست».
با یلدا به یاد مادربزرگ میافتم و تنها شب یلدای کودکیم که در خانه کوچک او فارغ از همهی دنیا به خوردن آجیل و آش رشته و هندوانه و گوش دادن به قصه گذشت. به یاد شعرهای زیادی که با وجود بیسوادیش به خوبی از بر داشت و این سالهای آخر همه چیز را فراموش کرده بود به جز آنها را.
پاییز سرد، دارد آخرین ساعتهای بیست و هشتسالگیم را با خودش میبرد و من ماندهام که چهطور اینقدر زود به مرز میانسالی رسیدهام!
یلدا بر همه کسانی که دوست و گرامیش میدارند مبارک باشد. فال حافظتان به راه، «شبهای شعرخوانیتان پرفروغ»، کام و هندوانهتان شیرین، دور همنشینیتان بینظیر و وجودتان بیگزند.