توی این شهرِ سیاهِ پردود ...
از شیشه اتوبوس، به هوای سیاه و دودهای رنگ و وارنگی که از اگزوز مینیبوسها و سرویسهای اداری اطرافم خارج میشوند، نگاه میکنم. رادیو دارد می گوید این روزها در هوای تهران ورزش نکنید. دارد می گوید این روزها بچههایتان را از خانه خارج نکنید (بچههایی که هر روز صبح باید بروند مدرسه). رادیو دارد میگوید که تعداد روزهای خطرناک امسال تا همین الانش نسبت به کل سال گذشته نزدیک به 3 برابر شده، رادیو دارد میگوید که شهر ما توی لیست سیاه شهرهای خطرناک جهان از نظر آلودگی هوا قرار گرفته و دارد میگوید که فقط 13 شهر توی کل دنیا عضو این لیست هستند. خیالم راحت شد، بالاخره چیزی پیدا کردم که بتوانم به آن ببالم برای زندگی کردن توی این شهر نکبتِ سیاهِ پردود.
توی دلم میگویم: «خدا رو شکر اگر توی المپیک مدالی نمیگیریم، اگر تیم ملی فوتبالمون نمیره جامجهانی، اگه بچههامون توی سواد خوندن و نوشتن رتبههای آخر جهان رو به خودشون اختصاص دادن، اگه توی رتبهبندی بهره هوشی که اون همه در موردش ادعا داشتیم جز آخرین کشورها قرار گرفتیم، بالاخره یه جاهایی هم هست که حرف اول رو بزنیم. مثلا توی لیست اولینهای آلودگی، توی لیست اولینهای سانسور اینترنتی (فکر میکنم مقام سوم بعد از چین و کره شمالی) توی لیست استفاده از دارو و مواد آرایشی و خیلی از لیستهای دیگهای که اگه یه ذره دیگه بهشون فکر کنم دوباره مجبور میشم افسردگی بگیرم.»
سعی میکنم سمت دیگری نگاه کنم. دلم برای بچههای بیگناهی که ناخواسته توی این شهر به دنیا میآیند، توی این شهر نفس میکشند و توی این شهر آنقدر سرب میخورند که آخر سر رتبهی بهرهی هوشی کشورمان را میآورند آن تهمههای جدول میسوزد. دلم پیش آلاء و بهار است. دلم پیش پسرکیست که توی این هوای کثیف لعنتی چپیده توی بغل مادرش و همانجا توی ردیف آخر صندلیهای اتوبوس خوابش برده و امروز باید توی درس علومش جواب پس بدهد که هوای اطرافش از چه عناصری تشکیل شده است. دلم پیش همهی بچههاییست که پدر مادرهایشان هر روز صبح که ماشینهایشان را از پارکینگ در میآورند به همدیگر فحش میدهند که کی مقصر این همه آلودگی و ترافیک است.
امروز چیز زیادی برای شاد بودن ندارم، توی شهری که این روزها علاوه بر هواش روحش هم بدجوری مریض و مسموم است.