به مناسبت تولد شیرازیترین پریسای دنیا
در تمام زندگیم هرگز بیش از آنچه که برای گذران یک زندگی لازم بوده است، چیزی نداشتهام. جالب است که با این حال هرگز (حتا آن موقع که به لحاظ منطقی این طور به نظر میآمده) احساس فقر نکردهام، هرگز.
اما همیشه در زندگیم چیزهایی داشتهام که ثروتهای بیپایان من محسوب میشوند. چیزهایی که حاضر نیستم در مقابل از دست دادنشان چیز دیگری به دست آورم و شاید به همین دلیل بوده است که در همان شرایطی که چند سطر پیش حرفش را زدم هم احساس فقر نکردهام.
دوستهای خوب من یکی از این داراییها هستند. دوستهای بیادعایی که محبت و دوست داشتنشان را بیچشمداشت هدیهام کردهاند.
امروز (شنبه 23 آذر) تولد یکی از آنهاست. پریسا. دوست روزهای سخت دلتنگی، دوست روزهای تنهایی. دلگرمی و امیدِ روزهای ملامت.
از پریسا یاد گرفتم که میشود دنیا را به هیچ گرفت. میشود به چیزهایی که قصد عصبانی کردنت را دارند دهنکجی کرد و خندید. میشود در میان همه تلخیها و سختیها حتا به یک دبه آبغوره دستساز خانگی شیرازی دلخوش کرد. با او بود که فهمیدم میتوانی آبغورهی عزیزتر از جانت را شبها زیر تختت بگذاری و به التماسهای بقیه در مقابل درخواست یک قطرهاش فقط بخندی. فهمیدم میشود یک روز قبل از امتحان برنامهریزی کنی که مثلا از ساعت 8 صبح «بکٌوب» بشینی به درس خواندن و بعد تا ساعت 9 شب هر یک ساعت به یک ساعت برنامهات را یک ساعت به تاخیر بیندازی.
پریسا آرام است. گاهی وقتها فکر میکنم که زندگی برای پریسا روی دور کند میچرخد. مثلا میتواند برای شستن دو تا بشقاب 10 دقیقه وقت صرف کند (یک وقت فکر نکنید که به شیرازی بودنش ارتباطی دارد! به هیچ وجه!). محال است که محبتی را بیپاسخ بگذارد. یعنی اگر یک روز یک لیوان آب بهش داده باشی تا یک پارچ آب بهت ندهد، خیالش راحت نمیشود.
اما با وجود ظاهر آرامش توی دلش پر است از احساس، لطافت و شاید غم. غمهایی که هیچ وقت رو در رو ازشان حرفی نمیزند اما باهاش که تنها میشوی میتوانی گاهی آنها را توی نگاهها و سکوتهایش و گاهی توی نوشتههایش ببینی.
پریسای عزیزم تولدت مبارک! هیچ میدانستی که اگر توی شهر دیگری به دنیا میآمدی شیراز امروز یک چیزی کم داشت؟ یک چیز خیلی مهم به اسم شیرازیترین پریسای دنیا.