خودت نمیخوای یا بچهت نمیشه؟
تازگیها توی جمع هر فامیل و آشنایی که مینشینم دوست دارند بدانند که چرا بچه ندارم. یادم است چند وقت پیش یکی از فامیلها دیگر زحمت مطرح کردن این سوال را هم به خودش نداده بود و فقط میخواست بداند مشکل از خودم است یا نه!! چشمهایم 4 تا شده بود. اولش فکر کردم که اشتباده میکنم اما برای بار دوم که سوالش را تکرار کرد، هاج و واج نگاهش کردم و گفتم: «نمیدونم!» آخر توی آن شرایط پاسخ دیگری به ذهنم نمیرسید.
هیچ دقت کردهاید که ما چهقدر به دانستن چیزهایی که به ما مربوط نمیشود، مشتاقیم؟ مثلا تا طرف مجرد است دوست داریم بدانیم که چرا ازدواج نمی کند، همین که ازدواج کرد، می خواهیم بدانیم چرا بچهدار نمیشود، همین که بچهدار شد دوست داریم بدانیم که فقط همین یکی را میخواهد یا نه و همینطور بگیرید و بروید جلو. یعنی آدمها توی جامعه ما تا آخر عمرشان باید پاسخگوی سوالهایی باشند که اصلا مطرح کردنشان ضرورتی ندارد. حالا پاسخ دادن به سوالهای کسانی که تو و زندگیت برایشان مهم هستید، کار طبیعی و قابل درکیست اما شنیدن همین سوالها از خانم همسایه یا آشنایی که هر 72 سال یک بار ممکن است با او روبهرو شوی، خداییش خیلی زور دارد. به خاطر همین است که خیلی از ما یک سری پاسخ بیسروته و از پیش آماده داریم برای سوالهایی که حدس میزنیم از ما پرسیده شود.
حالا که فرصت مناسبی دست داده از همین جا میخواستم از نازنین و فاطمه بپرسم که فقط همین یک بچه را میخواهند یا نه؟ آخر بچه تنها میماند گناه دارد.