روزمرگی‌های من

از کی این طوری شد؟ شاید از اولین روزی که پایم به همکاران سیستم باز شد. روزمرگی لعنتی‌ام از همان وقت شروع شد. هنوز هم بعد از ظهرهای پنج‌شنبه‌ای که تصمیم می‌گیرم چرت بزنم، خوابش را می‌بینم. خواب رییسم را که می‌آید و با عصبانیت می‌گوید «چرا خوابیدی، مگه نمی‌بینی مشتریا منتظرن؟»

صبح‌ها مثل برج زهرمار از خواب می‌شوم، با هر زحمتی که شده اتوبوسی پیدا می‌کنم که حداقل بتوانم یک لنگه پا توی بخش کوچکی از آن بایستم، دیگر یاد گرفته‌ام به پاهایی که کفشم را لگد می‌کنند، به دست‌هایی که بی‌هدف وول می‌خورند و می‌توانند بی‌هوا بهم سیلی بزنند یا صاف بروند توی چشمهایم، به کیف‌هایی که پهلویم را سوراخ می‌کنند و به بدن‌های بد بویی که گاهی دل و روده‌ام را تا مرز دهانم بالا می‌آورند، بی‌اعتنا باشم. حتا یاد گرفته‌ام که معلق بین زمین و هوا، کتاب بخوانم.

حالا دیگر بدغلقی‌‌ها و حتا بددهنی‌های آدم‌ها زیاد آزارم نمی‌دهد. حالا دیگر چانه زدن با آدم‌های متفاوت و خونسرد بودن موقع شنیدن حرف‌های غیرمنطقی چندان کلافه‌ام نمی‌کند. حالا می‌توانم حس چندان متفاوتی موقع شنیدن تعریف و تمجیدها یا توهین‌ و تحقیرها نداشته باشم.

بعد از ظهر در حالی که همه تلاشم این است که هر چه را که در طول روز برایم رخ داده، فراموش کنم، از تیررس موتوری‌ها و ماشین‌هایی که انگار نشانه‌ام رفته‌اند در می‌روم و به هر جان کندنی که شده خودم را به آن طرف خیابان می‌رسانم تا منتظر ماشینی شوم که سوارم کند و برم گرداند به همان جایی که ازش آمده‌ام. بیش‌تر وقت‌ها مطمئن هستم که ماشین 2001 ام برایم نگه می‌دارد و سوارم خواهد کرد. خدایا یعنی جایی در دنیا پیدا می‌شود که برای سوار شدن به یک تاکسی ناقابل مجبور شوی 1 ساعت کنار خیابان معطل شوی، با آن که 2000 تا تاکسی خالی از بیخ گوشت با پوزخند و فخر رد می‌شوند و حتا گاهی هم برای سوزاندن کاملت نیم‌چه بوقی می‌زنند که یعنی اگر مرد دربست سوار شدن هستی، بسم‌ا..؟ این است که خیلی وقت‌ها ترجیح می‌دهم به اندازه همان یک ساعت راه بروم تا حداقل فاصله‌ام را با جایی که ازش آمده‌ام کم کنم.

توی پیاده رو باز مجبورم مراقب دلخور نشدن موتور سوارهایی که حق دارند از هر طرفی که دلشان خواست زیرم بگیرند باشم و بعد ازشان برای رنجاندن خاطر خطیری که با تهدید محدوده‌اش مکدر شده است، عذر بخواهم.

شب جنازه‌ی به خانه رسیده‌ام را که هزار جور حرف زور و پرخاش و تحقیر را با آغوشی باز و با طیب خاطر پذیرفته است تا آش‌پزخانه پیش می‌برم تا برای فردای‌‌مان چیزی آماده کنم که مجبور نشویم برای هر وعده غذایی‌مان 2.01 درصد از حقوق‌مان را، که در مجموع می‌شود ماهی بیش از 60 درصد، خرج کنیم.

آخر شب‌ با موهای خیس بالای سر علی می‌نشینم به نخ دندان کشیدن و مسواک زدن و نق و نق‌هایش را در مورد زمان نخ دندان کشیدن و مسواک زدن‌هایم، بی‌جواب می‌گذارم. به رختخواب نرفته خوابم می‌برد و می‌دانم که فردا صبح باید مثل برج زهرمار از خواب بیدار شوم ...

 

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳
تگ ها :