گفت: «خودت باید بخوای! من زنگ زدم که همین رو بهت بگم. من زنگ زدم که بگم تا خودت نخوای اوضاع جور دیگهای نمیشه. هر چند که میدونم از الان دنیا برات یه جور دیگهست.»
"شین" زنگ زده بود تا از تجربههایش با من بگوید و من مانده بودم که چهطور هر چه میگفت درست همان چیزهایی بود که برای من اتفاق افتاده و دارد میافتد.
از روزهای سختی گفت که به فاصلهی یک شب کل مسیر زندگیش ناگهان و کاملا عوض شده است. بهش گفتم که همیشه به او فکر میکردهام و به این که بدتر از آن حادثه نمیتواند برای کسی اتفاق بیفتد: «یک روز صبح بهت زنگ بزنند، بگویند که پدر و مادرت در اثر گارگرفتگی فوت شدهاند و خواهر و برادرت هم توی بیمارستاناند و تو بمانی با یک خرواز اندوه که نمیتوانی باورشان کنی و یک دنیا مسئولیت که از همان ساعت روی دوشت سنگینی میکند.» تصورش هم میتواند انسان را از پا درآورد تا چه رسد به تحملش.
"شین" از آن روزهای وحشتناک میگفت، از دردناکترین روز زندگیش که باید این خبر را به خواهر و برادرش که تازه از بیمارستان مرخص شده بودند، میداده و از خیلی چیزهای دیگر و من توی دلم تحسینش میکردم و با خودم میگفتم: «"شین"! همه حرفهایت حقیقت دارد اما برای قبولشان باید حقایقی را باور کنم که تا الان یا بهشان فکر نکردهام یا از دستشان فرار کردهام و این همان چیزیست که ازم برنمیآید.»
حق بدجوری با "شین" بود. حالا دیگر دنیا جور دیگری شده است، کم ارزشتر از آنکه برای خاطرش کسی را برنجانم. زودگذرتر از آن که برای قدردانی، سپاس، شاد کردن یا دیدن آدمهایی که دوستشان دارم منتظر فرصت مناسب شوم و غیرمنتظرهتر از آن چه که تا پیش از این در مخیلهام میگنجید.
شگفتی و شاید زیبایی این دنیا در آمیختگی رازگونهی تلخیها و شیرینیهاست. در این روزهای تلخ، احساس داشتن دوستهای خوبی که در شرایط سخت با تو همدل و همراهاند، میتواند تسکیندهندهترین و آرامشبخشترین باشد.
"شین" و همه دوستهای خوبی که با اندوهم اندوهگینتان کردم! سپاس صادقانهام را به خاطر همدردیهایتان و عذرم را به خاطر غمگین کردنتان بپذیرید.