زمان

خواب می‌بینم که بالای جسد بی‌تحرکت ایستاده‌ام، با همان پیشانی مجروح کبود. مادرم می‌آید با روسری مشکی بی‌نقش و نگار. با چهره تکیده و رنگ‌باخته. پاهایم شل می‌شود دلم می‌خواهد یکی بیاید بغلم کند، تا بتوانم اشک‌هایم را در محدوده‌ی دو بازویش پنهان کنم. اما هیچ کس نیست. می‌چرخم. طوری که مادرم نبیند که گریه می‌کنم.

گریه می‌کند و چیزهایی می‌گوید که هق‌هقم را بلندتر می‌کند. توی دستش یک کیسه پر از نقل سفید بیدمشکی‌ست. هم‌زمان با توفان گریه‌هاش توی هوا پخش‌شان می‌کند. شاید روی جسد بی‌تحرک مجروحت. چرا نقل می‌پاشد؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که پاهایم شل شده است.

بیدار که می‌شوم، گلویم از خشکی می‌سوزد. دلم می‌خواهد چشمم را که باز می‌‌کنم، زمان روی سه‌شنبه 28 آبان متوقف شده باشد و با خودم بگویم «خدا رو شکر که همه چیز فقط یه کابوس بود».

راستی امروز چند شنبه است؟ سه‌شنبه 12 آذر 1387، زمان هیچ وقت منتظر کسی نشده است، هیچ وقت.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٢
تگ ها :