از آمدنم...
توضیح: اگر خواندن یک پست طولانی حوصلهتان را سر میبرد همین الان از خواندن این پست منصرف شوید.
روزهایی بود که ساعتها مینشستم و به این فکر میکردم که چرا آفریدمان؟ مگر آفرینش این جهان با همه عظمتش که کهکشان ما فقط یکی از صدهای آن و منظومه ما فقط یکی از هزاران منظومه آن و زمین ما فقط یکی از سیارات کوچک آن است با آن همه موجود زنده در دریا و خشکی و بر و بحرش نمیتوانست حس خداییش را به نهایت برساند؟ مگر آفرینش موجوداتی که خیلیهایشان هنوز و بعد از گذشت این همه سال از علوم زیستشناسی و جانور شناسی و گیاهشناسی هنوز برای نوع بشر ناشناخته و ابهامآمیز است، نمیتوانست بهش ثابت کند خداست که قدرتش خیلی زیاد است، که همه هستی هم با هم جمع شوند حریف یک اشارهاش نمیشوند؟ پس با آفرینش ما، آن هم با این همه میل به جاودانگی با این همه احساس و درک، میخواست چی را ثابت کند؟
حالا گیرم که میخواست نهایت قدرتش را نشان بدهد و خودش هم حض کند از پدیدهای که خلق کرده؟ این همه دلبستگی و عاطفه و احساس، اصلا این دل لعنتی برای چه؟ وجود اینها برای موجودی که الان هست و یک ثانیه دیگر نیست به چه کار میآید؟
از وقتی 5 سالم بود هر وقت سوالی در مورد لزوم و دلیل بودنم در این دنیا کردم، همه یک جواب مشترک بهم دادند: "زیاد بهش فکر نکن، افسرده میشی" یا "جواب این سوال در حد درک ما آدما نیست!"
آخر یکی به من بگوید این کجای انصاف است که بدون این که خودت بخواهی، بیایی یا بهتر بگویم بیاورندت، بدون این که بخواهی این دنیا را با همه تلخ و شیرینیهایش تجربه کنی، درد بکشی، شادی کنی، بعد بی آن که بدانی "چرا" و "به کجا"، بروی یعنی ببرندت. تازه یک عده هم هی بهت وعده بدهند که اگر این کار را بکنی سرب داغ میریزند توی حلقومت (انگار که خودخواسته آمده باشی) و اگر آن کار را بکنی خوراکیهای خوشمزه میدهند بخوری و تا آخر عمرت لم بدهی و یکی بادت بزند (که چی بشود).
شما را به خدا در نیایید که باید بود و دلبسته نشد، اصلا حرف من بر سر لزوم و دلیل بودن است از همان ابتدای ابتدایش. در نیایید که خود حیات یک فرصت است و حالا که در دست توست باید غنیمتش بدانی، اگر از اول نبودم اصلا چه میدانستم حیات چیست که حالا نگران بودن یا نبودن یا چگونه بودنش باشم.
یکی به من بگوید که اگر قرار بود من فقط یک حلقه ساده باشم برای کامل کردن این چرخه غولپیکر پس داشتن این همه احساس و عاطفه و میل و منطق و درک به چه کارم میخورد. نمیشد من هم موجودی باشم با حداقل همه این داشتههایی که موهباتش میخوانند؟
حالا که به زور آوردیَم به این جا، حالا که هیچ وقت یکی پیدا نشد بهم بگوید چرا آمدهام و چرا میروم، ظالمانه نیست که تا این حد قدرت درک سختیها و دردهای دور و برم را بهم بدهی؟ ظالمانه نیست که قدرت دلبسته شدن و عشق ورزیدن بهم بدهی و بعد همه این دلبستگیها را ازم بگیری بدون این که ازم بپرسی راضی بودهام به این کار یا اصلا توانش را داشتهام که تحملش کنم؟
اگر قرار بود فقط یک حلقه ساده باشم ترجیح میدادم حلزون باشم، ترجیح میدادم یک کرم خاکی باشم، یا حتا کمتر از آن یک تکیاختهی ناشناخته در اعماق اقیانوس آرام بدون هیچ سطحی از احساس و عاطفه و درک.
خودت میدانی که اگر با تمام جهان دست به یکی کنم، بیش از مگسی در عرصه سیمرغی نیستم که آبروی خودش را میبرد بی آن که حتا بتواند زحمتی ایجاد کند، پس با موجودی که تا این حد ناتوان است، چهطور میتوانی چنین بازی عجیب و غریبی را راه بیندازی؟ که چی بشود؟ که چی بگویی بهمان؟
این قصه هر چند سال یک بار برایم تکرار میشود و وقتی که خوب دیوانهام کرد، خوب به مرز افسردگیم کشاند، وقتی که باز مثل همیشه جوابی برایش نیافتم، برای مدتی میرود تا دوباره حادثهی دیگری صداش بزند و باز بمانم بیجوابی که دست کم، به اندازهی سر سوزنی قانعم کند. درود به او که انگار میدانست تا آخرِ آخر دنیا همهی آدمها یک روز این قصه را با خودشان تکرار میکنند که:
"از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتن از بهر چه بود"
«حکیم عمر خیام»