یادتونه زنگ آخر منتظر بودیم زنگ بخوره بپریم تو خیابون از دستفروشا آلوچه و لواشک و آلاسکا بخریم، بعدش زود بریم خونه سر سفره ناهار آماده بشینیم و سریالای آبکی برنامه خانواده رو نیگا کنیم؟
یادتونه فوری دور و بر دهنمون رو پاک میکردیم که کسی نفهمه ما آلوچه یا آلاسکا خوردیم؟ راستی چرا همه چیزای خوشمزهی روزای کودکی ما غیر بهداشتی بودن؟
دلم آلاسکای یواشکی میخواد رو پشتبوم خونه. جایی که هیچ کس نبیندم. دلم سفره حاضر و آمادهی ناهار ظهر رو میخواد با یه سریال آبکی شصتاد قسمتی. دلم سادگی میخواد، بیشیلهپیلگی، دویدن روی لبه دیوار حیاط (جایی که الان حتا اگه بشینم هم سرم گیج میره)، الک دولک و گرگم به هوا، دلم قرص نعناعهای مشت اکبر رو میخواد. دلم لک زده واسه قایم موشکبازیامون، اونوقتایی که با این که میدونستی کجام خودت رو به ندیدن میزدی تا بتونم سکسک کنم و احساس کنم که برندهام. راستی چرا بیشتر وقتا به دست آوردن بیشتر چیزایی که دلم میخواد غیرممکنه؟