فقط هشت سالش بود
مثل یک موج وارد اتوبوس میشوند. من همیشه عاشق شادیهای دستهجمعی آدمها هستم و به خندههای یکصدا و هماهنگ چند جوان که به ترک دیوار میخندند، میخندم. یعنی روحیه میگیرم از شادی آدمهایی که دنیا را به هیچ میگیرند.
از معدود مواقعیست که اتوبوس خلوت است و من نشستهام. دور و برم حلقه میزنند؛ صندلی کناریم و صندلیهای پشت سرم. به همه چیز میخندند و خندههایشان را بیپروا رها میکنند توی فضا. دلم میخواهد با خندههایشان همراه شوم. یاد خودم میافتم، وقتهایی که به خاطر صدای خندههای از ته دلم مواخذه میشدم.
صدای دختری که درست پشت سرم نشسته یواش یواش بلند میشود. کم کم حرفهایی میزند که میخواهم خودم را به نشنیدن بزنم. با لحن یک فروشندهی حرفهای و با صدایی که گوشهایم را کر کرده و قهقهههایی که نمیتواند از یک حنجره معمولی خارج شود. یواش یواش حرفهایش به سمتی میرود که لبخندهایم را روی لبهایم میخشکاند. دلم نمیخواهد سرم را بالا بیاورم و به نگاههای حریص و بیشرمی که لبخندزنان از آن طرف اتوبوس به جمع ما دوخته شدهاند، نگاه کنم. از توضیحاتش متوجه میشوم که چادریست. حس میکنم تعمدی دارد در بیان این مساله و بخشهای مربوط به پوشش را چنان به مسخره و بلند میگوید که مطمئن شود تمام اتوبوس توضیحش را شنیدهاند.
به یاد یُسرا میافتم. دختر بچهی هشتسالهی کلاس زبانی که دوستم مدرسش است. و نگاههای غمگین و پرمعنایی که با وجود همان یک دیدار هنوز گاه و بیگاه جلوی چشمهام مجسم میشوند. مقنعه مشکی بلند که کل نیم تنهاش را پوشانده و چادر کشداری که دو لبهاش از جلو به هم دوخته شده بود و ساق مشکی لبهدوزی شدهای که شاید یک زمانی مادرش به دست میکرده است. دوستم میگفت که در روزهای ماه رمضان امسال که دخترک زیر بار روزههای کاملش تکیده و رنجور شده بوده است، مادرش را خواستهاند تا وضعیت جسمی او را برایش توضیح دهند. اما مادر به جای نگران شدن از این وضعیت با تفاخری وصف نشدنی گفته است که یُسرا به روزه گرفتن علاقه دارد و ما تشخیص دادهایم که توانش را دارد.
یسرا میان خندهها و شادیهای بقیه بچههای کلاس آرام و سر به زیر بود، انگار 10 سالی بزرگتر از دیگران باشد. یسرا بلند نمیخندید و موقع لبخند زدن سرش را پایین میانداخت. یسرا برخلاف اسمش از گشایش و آسانی و راحتی چیز زیادی نمیدانست. یسرا با بقیه بچهها عکس نمیگرفت و یسرا فقط 8 سالش بود.