داستان‌های تاکسی (4)

تاکسی‌ای که امروز من را از میدان ولی‌عصر به ساعی رساند، 37 بار بوق زد. دقت کنید 37 بار. برای سوار کردن مسافر، برای کنار زدن عابران، برای هشدار به راننده‌ها، برای سلام و علیک با یک راننده آشنا، برای تاراندن چند مگس، برای خنده، برای تفریح، برای مردم‌آزاری، و چند تایی هم بدون علتی که برای کسی روشن باشد، چون نه مسافری بود، نه ماشینی، نه آشنایی و نه حتا حشره‌ای. تازه فکر کنم که سه چهار تای اول را نشمردم. با همین دوتا گوشهام شمردم. یک لحظه احساس کردم الان است که بپرم و بوقش را بیخ بکنم. نظرتان چیست؟

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٥
تگ ها :