داستانهای تاکسی (3)
زیر لب به ماشینی که از فرعی بیهوا پرید جلوش بد و بیراه گفت. اخم کرده بود و هر چند دقیقه یک بار آهی میکشید و "الهی شکر"ی میگفت که به نظر از صد تا فحش بدتر میآمد. کمتر دیده بودم راننده تاکسیها فرمان اتومبیلشان را با هر دو دست بچسبند.
مرد جوانی که جلو نشسته بود ازش پرسید: «مسیر بعدیتون کجاست؟»
بدون آن که به سمتش برگررد یا حالت چهرهاش را تغییر بدهد گفت: «هیچ جا، میخوام برم خونه سرم درد میکنه. اصلا اون موقع که اومدی صدام کردی قصد نداشتم سوارت کنم، بعد که گفتی، گفتم بذار سرمو با چند تا مسافر گرم کنم شاید یادم بره؟»
پرسید: «چی رو؟»
مرد انگار که چند ساعتی را برای شنیدن این سوال انتظار کشیده باشد گفت: «صبح پسرم از همدان زنگ زد. اون جا درس میخونه. گفت بابا میتونی 30هزار تومن واسم بفرستی؟ آخر ترمه میخوام اسباب وسایلم رو جمع کنم پاشم بیام. گفتم چشم بابا جون بد از ظهر واست میفرستم، به زنم گفتم 30 تومن تو خونه نداری واسه این بچه بفرستیم، گفت من ده تومن بیشتر تو خونه ندارم، بقیهاشم خودت جور کن.
ده تومنو از زنه گرفتم زدم بیرون. گفتم تا عصر 30 تومن رو جور میکنم. از صبح هر چی کارم میکردم میذاشتم این جلو تو همین داشبورد.» و با دست اشاره کرد به داشبورد جلوی مرد جوان.
«وسط ظهر یه پیرزنه رو با دخترش سوار کردم. خودش جلو نشست، دختره پشت. یه ساک گنده هم تو دستش بود که گذاشته بود رو پاش. وسط راه گفت مادر جون این ساک اذیتم میکنه میشه بذاریش تو صندوق عقب؟ گفتم چشم مادر. زدم کنار، رفتم پایین و ساکش رو گذاشتم پشت. پیاده که شدند و رفتند، پسر جوونی که پشت ماشین نشسته بود گفت: آقا اینا فامیلت بودن؟ گفتم: نه، چهطور؟ گفت: شما که پیاده شدین پیرزنه در داشبوردتون رو باز کرد. داشبورد باز کردم لامصب یه ده شاهی هم تهش نذاشته بود. گفتم:چرا الان میگی پسر جان؟ گفت: چون پیاده شدین وسایلشونو گذاشتین پشت فک کردم فامیلتونن.
زدم تو سرم. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به داداشم زنگ بزنم که یه مقدار پول بهم قرض بده، بهش گفتم تا پس فردا پست میدم. گفت داداش ما الان جاده شمالیم داریم میریم سفر وگرنه نوکرت هم هستم. تو خیابون بغلی با خانومش تو یه پارچه فروشی دیدمشون.
اون موقع که تو رسیدی سرمو گذاشته بودم روی فرمون و داشتم فکر میکردم.»
زن میانسالی که کنار من نشسته بود فوری گفت: «گفتی چهقدر؟ 30 تومن؟ خوب من بهت میدم.» مرد جوان هم همراهش شد که :«آره ما بهت میدیم آقا. 30 تومن که این حرفا رو نداره»
مرد برگشت که: «نه آقا جون، لطف شما کم نشه! خدا از بزرگی کمتون نکنه، خودم یه فکری به حالش میکنم. فوقش به پسره زنگ میزنم میگم تا فردا صبر کنه تا یه خاکی تو سرم بریزم.» زن گفت: «ای آقا اگه دوست داری پس بدی، ازت پس میگیریم، هر وقت داشتی پس بده. بهت قرض میدیم.» و بعد به چشم به هم زدنی 4 تا اسکناس 5هزار تومنی از کیفش درآورد و به طرف مرد گرفت. مرد جوان هم با 2 تا اسکناس دیگر از همان جنس، 30 هزار تومن را کامل کرد.
چشمهای مرد میخندید، آنقدر که میتوانستی ته چشمهای سپاسگزارش را ببینی، دست و پایش را گم کرده بود، در حالی که هر چه عبارت سپاسآمیز را که از کودکی تا الان یاد گرفته بود مثل مسلسل نثار زن و مرد جوان میکرد، با دستهایی که از فرط خوشحالی میلرزیدند، دفترش را درآورد و از هر دو خواست که شماره تلفنهایشان را بنویسند.
فرقی نمیکرد که مرد راست گفته است یا دروغ. فرقی نمیکرد که با آنها تماس میگیرد یا نه. فرقی نمیکرد که روزی روزگاری پولشان را پس میدهد یا نه. مرد جوان و زن، خوشحال بودند، خوش حالتر از رانندهی تاکسی.