روزهایی بود که می‌نوشتم، اولش با همکاری یک دوست قدیمی و بعدش به تنهایی. چند تا از دوست‌های خوب لینکم کرده بودند. چند تایی خواننده داشتم. درست نمی‌‌دانم شاید به اندازه شاید هم کمی بیش‌تر از انگشتان دست.

هر چه که بود یکی از دلخوشی‌های روزمره‌ام خواندن نظرهای همان چند خواننده بود. عمر نوشتنم کوتاه بود، خیلی کوتاه. بعدها به کاغذها پناه آوردم. روی آن‌ها می‌نوشتم. آن جا دیگر کسی منتظر خواندن نوشته‌هایم نبود و همین مسئولیتم را کم می‌کرد. آن‌قدر که وقتی بعد از 2 سال به وبلاگ متروک سرزدم دیدم که یک دوست مهربان دو سال است که به انتظار مطلب تازه‌ای گاه و بیگاه پنجره‌ام را گشوده است. (می‌بینید چه مسئولیت بزرگی‌ست توی وب نوشتن؟) حذفش کردم یعنی از صفحه دنیای مجازی برش داشتم کاری که باید همان اولین روز ترکش می‌کردم و نکرده بودم.

چند وقت پیش رفتم سراغ‌ کاغذپاره‌هایم. با خواندن هر کدام‌شان احساس همان روز دوباره در وجودم می‌دوید. شادی، یاس، دلتنگی، سردرگمی، پوچی، استیصال، امید، نقشه‌های بزرگ برای روزهای دور (که نمی‌دانستم این‌قدر زود نزدیک می‌شوند) و خیلی چیزهای دیگر. دلم گرفت. دلم خواست که دوباره بنویسم. یعنی می‌توانم همان چند نفر را که خواننده‌ام بودند دوباره به صفحه‌ام دعوت کنم؟ به امتحانش می‌ارزد.

باز هم چند روزی را باید بدون اطلاع‌رسانی بنویسم. تا وقتی که دستم رو شود. دنیای مجازی لحظه‌ها را خیلی به هم نزدیک کرده است و شاید در همین لحظه که به رو شدن دستم فکر می‌کنم لو رفته باشم. راستش می‌خواهم دو، سه صفحه‌ای را برای حفظ آبرو هم که شده روبه‌راه کنم تا بعد. شاید از فردا مجبور نشوم با دیدن یک اتفاق تازه با خودم فکر کنم: «اگر وبلاگ داشتم حتما آن‌جا در موردش حرف می‌زدم».

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٢
تگ ها :