روزهایی که درباره به دنیا آوردن یک بچه فکر می کردم همیشه ترسم از این بود که دنیا جای خوبی برای زندگی کسی که حتمن دوست می دارمش، نباشد. ترسم از این بود که فردا نتوانم برای سوال تکراری خیلی از بچه ها از والدین شان جوابی پیدا کنم: "چرا من را به دنیا آوردی؟" همان روزها بود که دفتری برداشتم و همه آن چه را که می اندیشیدم تویش ثبت کردم. برای کودکی که هنوز به وجود نیامده بود. شاید هم تکلیفم را با خودم روشن می کردم. هرچند که فردا می شد سندی که بتوانم نشانش بدهم و بگویم ببین چه قدر درباره آمدنت فکر کردم.

بعد از آمدنش اما ترسم از خیلی چیزها بیش تر شده. چیزهایی که هیچ وقت بهشان فکر هم نمی کردم، می ترسانندم. حتا ممکن است صدای صاعقه بی خوابم کند از این فکر که نکند اتفاقی برایش بیفتد.

آن روزها گمان می کردم که حضور بچه ها به مرور به دنیای بدون جنگ کمک می کند. به پررنگ شدن زیبایی ها. به انتشار خوبی. به جریان شادی و امید. به شکل گیری ایده های بلند مدت. به گسترش عشق.

حالا اما فکر جنگ بی خوابم می کند. زندگی در کنار این آدم ها پشتم را می لرزاند. من حتا از نگاه کردن به تصاویر خشمگین شان که شیشه ها را می شکنند و به تماشای شعله هایی که برافروخته اند می نشینند، می لرزم. از فکر این که همین کار را می توانند با هر کس دیگری که از دستش عصبانی باشند، بکنند، می هراسم. تمام شب را با کابوس خشم و خون و انتقام گذراندم، با کابوس جنگ و ویرانی برای کودکی که بهانه حضورش جریان شادی و امید بوده است و هر بار که با هراس برمی خواستم به سراغ پسرک می رفتم تا مطمئن شوم که خوب است.

آن روزها بعد از تمام فکرهایی که کردم به این نتیجه رسیدم که باید باشد. دیشب اما بعد از حدود دو سال برای اولین بار به تمام دلایلی که توی آن دفتر کوچک برایش ثبت کرده ام، شک کردم.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها :