اگر تو هم مثل من یک مامان بیچاره‌ای این پست را بخوان

همه چیز از یک روز بهاری شروع شد. سرش را می‌لرزاند مثل آدم‌هایی که از چیزی درد می‌کشند. مادر و مادر شوهر و بقیه آن‌هایی که بچه بزرگ کرده بودند می‌گفتند چیزیش نیست. بعضی‌ها هم می‌گفتند به خاطر درد دندان در آوردن است. دندان‌ها درآمدند ولی باز هم ول کن نبود. حالا دیگر وقتی چیزی را می‌خواست یا از چیزی بدش می‌آمد یا اگر کلافه و خسته بود یا اصلن بی‌دلیل راه به راه سرش را می‌لرزاند. کار به جایی رسید که یک روز با چشم گریان بغلش کردم بردم دکتری که همان روز وقت ملاقات می‌داد. توی اتاق دکتر هم کم لطفی نکرد و یک چشمه از آن لرزش‌هایش را آن هم به شدیدترین شکل ممکن اجرا کرد.

دکتر نگاهی به قیافه غم‌زده من انداخت و گفت چیز چندان مهمی نیست ولی باید با یک متخصص مغز و اعصاب مشورت کنید. پرسیدم می‌تواند تشنج باشد که یک جورهایی طفره رفت و گفت باید بررسی شود. برایش یک قرص می‌نویسم که روزی این قدر بهش بدهید و این‌ها. گفت آرام‌بخش است و خوابش را تنظیم می‌کند.

تمام راه برگشتن به خانه را گریه کردم. یک وقت از متخصصی که معرفی کرده بود گرفتیم برای دو هفته بعدش.  توی فاصله ای که علی دارویش را بخرد درباره دارو تحقیق کردم. "فنوباربیتال" دارویی برای درمان انواع تشنج‌ها با یک صفحه عارضه.

شب با آن که حال هر دومان خیلی بد بود نشستیم و درباره حالت‌های پسرک با هم حرف زدیم. هردوی‌مان معتقد بودیم که روی این حرکت کنترل دارد. یعنی وقتی ازش می‌خواستیم این کار را نکند، متوقفش می‌کرد. به این نتیجه رسیدیم که قبل از دادن دارو با دکتر خودش مشورت کنیم.

تا دکتر خودش‌ بهمان وقت بدهد، سه چهار روز را با کابوس‌های شبانه و استرس‌های روزانه گذراندم.

روز معاینه دکترش که پزشکی خوش‌نام و با تجربه است تا حد زیادی قانع‌مان کرد که پسرک سالم است و چیزی نیست و این کار را برای بیان احساسش انجام می‌دهد و به خصوص از من خواست که هیچ وقت به زور بهش غذا ندهم.

با همه این‌ها تا روز معاینه پزشک مغز و اعصاب خواب و خوراک درست و حسابی نداشتم. روز معاینه طفلکم را با خوراندن داروی خواب‌آور خواباندند و ازش نوار مغز گرفتند. نتیجه نوار مغز و معاینه‌ها نشان داد که همه چیز طبیعی بوده و وروجک دو هفته تمام ما را سر کار گذاشته بوده. بالاخره فهمیدیم که گاهی بعضی بچه‌ها این کار را برای تمدد اعصاب و حتا سرگرمی انجام می‌دهند.

این موضوع را این‌جا نوشتم که به خودم و همه مادران بیچاره‌ و بی‌تجربه‌ای که مستعد نگرانی برای کودک‌شان هستند یادآوری کنم که دکترها هم می‌توانند اشتباه کنند. آن هم خیلی زیاد. حتا اگر قابل اعتماد و با تجربه و با سواد باشند و به خصوص اگر کودک‌تان بتواند آن‌قدر خوب نقشش را بازی کند که با یک مشکوک تمام عیار برابری کند. خلاصه که به قول مادربزرگم: "تا گوساله گاب بشه، دل صاحابش آب بشه!" بعله.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
تگ ها :