پرنا

گوشه تختش به پهلو خوابانده بودندش. مثل یک فرشته کوچولو. احساس کردم می‌توانم بگذارم کف دستم و ببوسمش. با 48 سانت قد و 2.6 کیلو وزن همه ویژگی‌های یک انسان مینیاتوری را داشت. با همه کوچکیش اتاق را پر از زندگی کرده بود. هر از چندی چشم‌های درشتش را باز می‌کرد و دوباره به خواب می‌رفت. چه طور موجود به این کوچکی می‌تواند این طور دل آدم را ببرد؟

کنارش، روی تخت دیگری، دوستم (پونه) مشغول درد کشیدن بعد از عمل بود. عجیب بود که از بین آن همه دردی که خودم در همان شرایط کشیده بودم فقط قسمت‌های شیرینش را به یاد داشتم. دلم برای تجربه اول شیر دادن، اولین در آغوش گرفتن، اولین بوییدن، اولین لمس کردن، اولین بوسیدن، اولین دل سپردن و خیلی چیزهای دیگر تنگ شد.

"پرنا"ی کوچک وجود آن همه آدم بزرگ را پر از زندگی و عشق کرده بود. برای یک لحظه از تصور دنیای بدون بچه‌ها وحشت کردم.

خوش آمدی زیبای کوچک! ممنون از آن همه نور و زندگی که با خودت آوردی.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳
تگ ها :