مامان

در جعبه نخ سوزن را برداشتم و دیدم پشتش چیزهای زیادی نوشته؛ "24 فروردین سونوگرافی مولود، پسره، به مبارکی. 18اسفند امتحان محسن. 20 تیر تعویض ماشین حسن" چیزهای دیگری هم بود که درست یادم نیست. همه‌ش درباره ما. یک جور نازنینی ساده و بی‌پیرایه. فقط آخر همه جمله‌ها، یک چیزی نوشته بود که بی‌خودی اشک را کشاند توی چشم‌هام.

صورت مهربانش را تصور کردم که عینک به چشم سعی می‌کند سوزنش را نخ کند و بعد روی ملافه‌ی پتوها خم می‌شود که بدوزدشان و در همان حال دل مهربانش پیش ماست که بزرگ‌ترین لطف‌مان سالی یک بار سرزدن توی تعطیلات عید است.

"چه فرق می‌کند کجا باشید وقتی دل‌تان خوش و تن‌تان سالم باشد. خدا یار و نگه‌دار همه عزیزانم."

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٠
تگ ها :