معاد

گفت: به خاطر خدا یک دستی به سر و روی این وبلاگ بی‌صاحب مانده بکش.

فکر کردم دیگر رویم نمی‌شود این‌جا چیزی بنویسم. از بس که به امان خدا رهاش کردم. همیشه همین طوری بوده‌م توی زندگیم. حتا وقتی می‌خواهم بعد سال‌ها به دوستی زنگ بزنم انگار ازش خجالت می‌کشم. هر دفعه هزار تا موضوع دارم که این‌جا درباره‌اش حرف بزنم. دست کمش این است که خود تنهایم را کمی از تنهایی در می‌آورم.فکر کردم توی رودروایستی با خودم مانده‌ام.

امروز از صبح دارم به یکی از بدجنسی‌های بزرگی که در زندگیم کرده‌م و تازه همین دیروز متوجه‌ش شدم فکر می‌کنم. با خودم گفتم: "اگر این رودروایستیه نبود حتما توی وبلاگم درباره‌اش اعتراف می‌کردم، بلکه کمی از عذاب وجدانم کم شود."

می‌خواهم زنگ بزنم به کسی که در حقش بدجنسی کرده‌م. انگار که بخواهم اثر زخمی را که زده‌م، بررسی کنم. ببینم جایی ازش مانده یا نه. می‌خواهم بهش بگویم که چه قدر متاسفم. می‌دانم که از آن ماجرا چیزی به یادش نیست و می‌دانم که خودم آن‌قدرها شجاع نیستم که در این باره چیزی بگویم. اصلا گفتنش چه فایده‌ای دارد. مرض دارم مگر؟ می‌خواهم زنگ بزنم و حالش را بپرسم. هرچند که این کارم قیافه اش را شکل علامت تعجب بکند.

ها چی شد که به این فکر افتادم؟ دیروز یکی همین کار را در حق خودم کرد. حالا یک کمی دل وجدانم خنک شده.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳
تگ ها :