از آن معدههای رنجور
قبلنها، یعنی حدود 7-6 ماه پیش یکیش را داشتم. از همین معدههای زپرتی را میگویم که با یک غوره سردیشان میکند و با یک مویز گرمی. کافی بود بهش بگویی بالای چشمت ابرو که شروع کند به نک و ناله. اما خب کار خودش را میکرد و کژ دار و مریز جواب میداد.
خیلی وقت بود که کاری به کارش نداشتم و تحویلش نمیگرفتم. ترش و تند و گرم و سرد هر چی که بود میریختم توش و میگفتم: "همینه که هست". به خیال خودم هم این روش بهتر جواب میداد و دیگر نه راه و بیراه ورم میکرد و نه هی پشت هم زخم میشد.
از همان شش هفت ماه پیش اما دوباره شروع کرده به ناساگاری و هر روز -دقیقن هر روز- بدتر از دیروز میشود. حالا دیگر شبها سوار ثانیه شمار ساعت میشوم تا سپیده بزند و هی پشت سر هم فکر میکنم که امشب چی خورده بودم که به این روزش انداخت تا فردا دیگر نخورمش.
اما راستش را بخواهید خیلی بیفایده است. تنها مزیتش این است که پشت هم دامنه خوراکیهای مجازم محدودتر میشود. گمان کنم تا یک ماه دیگر فقط بتوانم نان خشک سق بزنم. احساس میکنم یکی کارد برداشته افتاده به جان این بیچاره نیمجان رنجور و چنان شرحه شرحهش کرده که آب خوردن را هم تاب نمیآورد. حالا فکرش را بکنید هر روز روز باید چند تا مکمل غذایی گنده (ا همین مولتیویتامینها و کلسیمها و فیشاویلها و ... اینها) را هضم کند.
خدایا خودت به روزهای باقیماندهاش رحم کن از کار میافتدها. خود دانی.