دیدید برگشتم؟

از همان روز خیلی چیزها توی زندگی من تغییر کرد. حتا شغلم. کم کم استراحت‌های پزشکی و توی خانه نشستن کلافه و افسرده‌ام کرد. اتفاقی که توی این روزها نباید می‌افتاد.

فهمیدم که موضوع آن طورها که مدت‌ها بهش فکر می‌کردم نبوده. سه ماه اول بوها دیوانه‌ام کرده بودند و هر جا می‌رفتم از دست‌شان خلاصی نداشتم. صبح‌ها با دل‌آشوبه از خواب بیدار می‌شدم و شب‌ها با حال نزار به رخت‌خواب می‌‌رفتم.هر جا می‌رفتم بویی برای شکنجه دادنم وجود داشت. حتا خوش‌بوترین عطرها هم تا حد مرگ دلم را آشوب می‌کردند.

هم‌چنان که پسرک، درون من رشد می‌کرد روزها رنگ بهتری به خودشان گرفتند. حالا تقریبن همه‌ی آن بوهای آزار دهنده بی‌حساب به جای اول‌شان برگشته‌اند و من دوباره می‌توانم از زندگی لذت ببرم. هر چند که مشکلات تازه‌ای مثل برگشت اسید معده و اسپاسم عضلات و باز هم استراحت پزشکی جای آن‌ها را گرفته‌اند. اما همه این مشکلات را به حال بد روزهای اول ترجیح می‌دهم.

امیدوارم خواننده‌های خوب این‌جا عذرم را برای بی‌خبر رفتن بپذیرند. هر چی باشد زندگیم داشت تغییر می‌کرد. قبول دارید که؟

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤
تگ ها :