این نوشته برای توست که نوشته‌های مرا می‌خوانی

ایمیل‌هایم را مرتب می‌کردم که چشمم روی فولدری که به نام او بود، ثابت ماند. چه ساده خاطره می‌شویم ما آدم‌ها! این فولدر حالا مثل یک قاب عکس است، یا شاید یک یادگاری، یک بیت شعر که روزی توی دفتری نوشته شده باشد. این فولدر دیگر هرگز به روز نمی‌شود. چون صاحبش دیگر نمی‌تواند به من ایمیلی بزند.

شاید کوتاه و غیرقابل پیش‌بینی بودن زندگی‌ست که تلخی و شیرینی‌ش را هم‌زمان بهت می‌چشاند.

بچه که هستی، گمان می‌کنی تا آخر دنیا زنده خواهی ماند. وقتی کودکی مرگ را دور می‌بینی؛ خیلی دور. آن‌قدر که گویی هرگز بهش نخواهی رسید. اما بزرگ‌تر که می‌شوی کم‌کم می‌فهمی فاصله‌ی چندانی با تو ندارد مرگ. شاید به اندازه فاصله میان یک دم و بازدم. ممکن است یک روز زنگ بزنی به جایی و سراغ کسی را بگیری که دیگر نیست. ممکن است تلاش کنی که آن‌ور خطی را مجاب کنی که: «خانم‌ جان من همین دیروز با ایشان صحبت کرده‌ام. چنین چیزی امکان ندارد»! چه تلاش خنده‌داری!

بزرگ‌تر که می‌شوی می‌فهمی که زندگی به طرز خنده‌داری کوتاه است. آن‌قدر که نمی‌شود درباره رسیدن فردایش آن‌قدرها مطمئن بود. می‌فهمی که توی این کوتاهی، فرصتی برای اندوه، فرصتی برای یاس و فرصتی برای حسرت نیست. می‌فهمی که ناگزیری به سرخوشی، به امید. چون نه آن‌قدرها وقت داری و نه اصلا می‌توانی که برگردی و چیزی را عوض کنی. کم کم دستت می‌آید که تنها کسی که بودن تو را برای دنیا ضروری و حیاتی می‌داند، خودت هستی. می‌فهمی که دنیا به حرکتش ادامه می‌دهد چه باشی و چه نباشی. تو و غصه‌ها، دردها و دغده‌هایت فقط یک خاطره می‌شوید که هر روز کم‌رنگ‌تر می‌شود.

چیزی نیست که بتوانی انکارش کنی. تو آن‌قدرها هم که خودت فکر می‌کنی مهم نیستی. برای همین است که چیزهای مربوط به تو هم چندان اهمیتی ندارند. حالا که از یک لحظه بعد خبر نداری باید قدر لحظه را برای زندگی، برای سرخوشی، برای دوست داشته شدن و دوست داشتن بدانی.

این‌جا خواننده‌های زیادی ندارد، خواننده‌هایی که بیش‌ترشان را می‌شناسم. شاید فردا خیلی دیر باشد برای این که به همه‌شان بگویم: از این که صفحه کم رفت‌وآمدم را رونق می‌دهید، از این که نوشته‌ها و گاهی غرغرها و گلایه‌هایم را می‌خوانید، چه قدر احساس خوش‌وقتی می‌کنم و تا چه اندازه دوست‌تان دارم.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
تگ ها :