از پشت پنجره
باران دارد شیشه پنجره را میشوید. صدای ضرب گرفتنش را روی ایرانیت ساختمان بغلی میشنوم. الهی بمیرم برای قمریهایی که همین روزها گوشه پنجرهها و بالکنها و لابلای درختها توی خودشان مچاله میشوند.
جوانتر که بودم دلم میخواست که زیر باران قدم بزنم تا خیس شوم. یادم میآید آن وقتها که هنوز نسبتی با علی نداشتم یک بار زیر یک باران بهاری این کار را کردم و بعدها بهم گفت که آن روز احساس کرده که من دارم خودنمایی میکنم، چون آدم عاقل که دستی دستی زیر باران خودش را خیس نمیکند. نمیدانم شاید هم حق با او بود و من این کار را دوست داشتم چون من را با احساس جلوه میداد (اَیییییِیییی)
.
اما حالا باران را از پشت پنجره دوست دارم. میترسم خیس شوم، سردم بشود و سرما بخورم. درست مثل الان. (میدانم که مهین الان میگوید، خودت را کشتی بس که نگران مردنت بودی! خودت را کشتی از بس سر تا سر سال سردت بود!)
دلم میخواهد نمنم که میبارد نگاهش کنم و آش رشته داغ داغ بخورم. دلم میخواهد شسته شدن برگها و ساقهها را از پشت پنجره ببینم، بدون این که زحمت خیس شدن را به خودم بدهم. (گمانم دارم پیر میشوم، اینها همه از نشانههای احتیاط است و احتیاط از نشانههای پیری!)
تهران از آن جاهاییست که چهرهی قبل و بعد بارندگیش خیلی خیلی متفاوت است. انگار که به جای آب یک پاتیل لکهبر خالی کرده باشی رویش. باران تهران هم از معدود چیزهاییست که در این شهر دوستشان دارم. به خاطر همان پاکی و طراوت بینظیر و البته زودگذری که به این شهر میدهد و زمین تا آسمان متفاوتش میکند.
توی این روزهای سرد و بارانی پرندهها را فراموش نکنید یا به قول سیدعلی صالحی «تنها جان تو و جان پرندگان پربستهای که دی ماه به ایوان خانه ما میآیند!»