سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم....

زمستان را دوست نداشته‌ام، هیچ وقت زندگی‌ام. جز آن روزهایی‌ش که بوی بهار را با خود می‌آورد و پر از جنب و جوش و تازگی می‌شود. روزهای آخر اسفند را. همان روزهایی که هوا آن‌قدر خواستنی می‌شود که دلت می‌خواهد عصرها آن‌قدر کش بیاید که بتوانی تمام خیابان‌های شهر را پیاده گز کنی و «تن نپوشانی از باد بهار».

دلم غصه‌ داشت. این زمستان تهران -مثل سال پیشش- آن‌قدرها سرد نبود که بشود اصلا اسمش را زمستان گذاشت. یا اصلا از گرمای خانه لذت برد. یا پرده را کنار زد و باریدن برف را با خوردن یک چای داغ از پشت پنجره نگاه کرد. حالا هر شب باید وقت آش‌پزی پنجره را باز بگذارم تا خانه آن‌قدر گرم نشود که نتوانم نفس بکشم.

دلم غصه داشت که سرما انگاری رخنه کرده توی این شهر بی آن که هوایش آن‌قدرها سرد باشد. انگار که انجمادش هیچ ربطی به عدد دماسنج‌هایش ندارد. دلم غصه داشت برای این روزهای تلخ پرامید که هی از پشت هم می‌آیند و می‌روند. برای این روزهای سخت که در یک قدمی بهار اند.

چشم‌هایم را بستم و به بهار فکر کردم. به دمدمه‌های فروردین. به روزی که همه جا سبز می‌شود. سبز سبز. به روزی که نمی‌شود جلوی سبز بودن دنیا را گرفت. به روزی که طولانی‌ترین خیابان این شهر سبز می‌شود و هیچ کس نمی‌تواند با یک فرچه کثیف روی آن‌همه برگ تازه خوش‌رنگ، رنگ سیاه بپاشد. -راستی هیچ فکر کرده‌ای که چرا برای شستن این همه سبز از بین تمام رنگ‌ها فقط سیاه را انتخاب می‌کنند؟- به بهارها فکر کردم که این روزها تنها دل‌خوشی ما برای بودن هستند. به بهار فکر کردم و خندیدم. به روزی که همه شهر بی‌واهمه سبز می‌شود.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
تگ ها :