ادیسون و مهتابیها
یک جفت مهتابی داشتیم توی هالمان که از همان یکی دو روز بعد از نصبش هیچ وقت جفتشان با هم روشن نمیشدند. اصلا پنداری با هم قرار کرده بودند شیفتی کار کنند. این طوری هم نبود که همیشه همانی که دیروز روشن بوده، امروز هم روشن بماند.
یکی دو سالی بود که کار خیلی از جمعههای علی شده بود باز کردن و تعمیر این مهتابیها. گاهی برای مدتی درست میشدند. حتا یک بار بیشتر از 5 ماه بیوقفه کار کردند. اما خب رفع نقصش از آن خوشدرخشیدنهای دولت مستعجل بود. تحقیقات نشان میداد که هیچ یک از جزییات سیستم مشکلی ندارند. یعنی وقتی تک تک چک میشدند نقصی در کار نبود اما توی کار چیزی که باید از آب در نمیآمد.
آنهایی که علی را میشناسند میدانند که گیر دادنش به یک کار چه معنی و مفهومی میتواند داشته باشد.
من که بر خلاف او، همیشه حوصله مداومت و استمرارم خیلی کم حجم است، مدام سعی میکردم تشویقش کنم که کار را به یک متخصص بسپارد یا این که یک جایگزین برایشان بخرد. چند وقت پیش بالاخره راضی شد یک جفت از این کممصرفها را جایگزین این یکیها کند. اما خب رفع نیاز مقطعیمان دلیلی نبود که بتواند قانعش کند از این کار دست بردارد.
تا این که بالاخره همین پنجشنبه کل سیستم را به شکلی بینقص از ابتدا پیاده و بازسازی کرد. جوری که دیگر مو لای درزش نمیرفت. لامپها پر نور و روشن جلوی چشمهای حیرانمان دلربایی میکردند و ما مبهوت زیباییشان بودیم. هر دومان از خوشحالی در پوست نمیگنجیدیم (درست مثل برادران رایت). دور هال میچرخیدیم و هورا میکشیدیم.
بهش گفتم: علی امروز روز بزرگی در زندگی من و توست. باید یک جایی مثلا توی وبلاگم ثبتش کنم. گفت: یادت باشد این را هم علاوه کنی که ادیسون هم موقع اختراع برق اینقدر خوشحال نبوده که من و تو الان خوشحالیم.