داستانهای تاکسی (2)
مبدا:
مسافر: آقا دستت درد نکنه که نیگه داشتی. خدا خیرت بده میدونی چند وقته گوشه خیابون منتظرم؟
راننده: خواهش میکنم قربان این چه حرفیه.
مسافر: بعضی از رانندهها همینطور بیخودی بوق میزنن. میبینه شما نگه داشتی مسافر سوار کنیا یه بند بوق میزنه.
راننده: آره واقعا! نمیدونم کجا میخوان برن که این قد عجله دارن. ما هم البته چیزی نمیگیم، خوب شایدم حق هم با اوناست. خیابون باریکه ترافیک میشه.
*****
مقصد:
مسافر: آقا کرایه من 500 تومن میشه شما 1000 تومن گرفتین.
راننده: نه داداش هزار تومنه. شما سر لارستان سوار شدید.
مسافر: آقای عزیز من هر روز دارم این مسیر رو میام، پولم رو پس بده.
راننده یک دویست تومنی به سمت مسافر پرت میکنه.
مسافر: هی یارو دُم درآوردی چرا پولو پرت میکنی؟ 500 تومن باید بدی نه 200 تومن.
راننده: گوسفند! من بهت میگم این مسیر 1000 تومنه.
مسافر: گوسفند خودتی بیا پایین ببینم. (راننده امتناع میکنه) بیا پایین تا حالیت کنم (و بعد به زور راننده رو از ماشین پیاده میکنه) بیا پایین ب..بی ...نم...
*****
یاد داستان همدردی «امید مهرگان» افتادم که با وجود جملههایی که جاشون توی یه نشریه دانشجویی نبود، سالها پیش توی پژواک چاپش کردیم. خوب هر چی باشه «امید مهرگان» دوست روحاله بود و نمیشد قصهش رو چاپ نکرد.
شاید او هم داستانش رو با الهام از یه حادثه واقعی نوشته بود.