چرا نگرانی بچهها از تنها ماندن این قدر من را بیچاره میکند؟
برعکس بیشتر بچهها عاشق کودکستان بودم. از این که یک عده بچه قد و نیم قد دور هم جمع شوند و هی بازی کنند و شعر بخوانند، ذوق مرگ میشدم. شاید علتش این بود که به سنی رسیده بودم که دور بودن از خانه و خانواده چندان هراسانم نمیکرد. چهار، پنج ساله بودم. زنداییام مربی مهد بود. به همین خاطر من را فرستادند همان مهدی که او میرفت. بعد از ظهرها در حالی که مشغول گپ و گفت با بقیه همکارها بود از مهد میآمدیم بیرون و میرفتیم خانه. بعضی وقتها آنقدر مشغول صحبت و خوش و بش بود که حتا یادش میرفت من هم با او هستم. چندان مراقب و محتاط نبود، اما زیاد هم بد نمیگذشت.
یک روز بعد از ظهر، که به گمانم همین حوالی پاییز بود، به خودم آمدم و دیدم که توی کلاس تنهای تنها هستم. همه رفته بودند، حتا جیران، مستخدم مهد، و در را قفل کرده بودند.
یک هو غم و وحشت دنیا ریخت توی دلم. نشستم روی زمین و خودم را بغل کردم. یادم است که پاهایم را گرفته بودم توی بغلم و سرم را بین آنها فرو برده بودم. نشستم به گریه کردن با آن اشکهایی که به قول عمهام به خاطر چاقیشان معروف بودند. احساس کردم حتا آنقدر اهمیت نداشتهام که متوجه نبودنم شوند. با خودم فکر میکردم که با تاریکی و اشباح و جانورهایی که احتمالن برای خوردنم میآیند، چه باید بکنم. بعد از چند دقیقه که گریهها به هق هق تبدیل شدند، رفتم سراغ در ساختمان و شروع کردم به صدا زدن مادرم. اما بیفایده بود. در قفل بود و صدای بغضآلود و پردرد من کم رمقتر از آن بود که به جایی برسد. دیگر مطمئن شده بودم که هرگز مادرم را نخواهم دید. حس میکردم بیپناهترین کودک روی زمینم. داشتم از گریه بیهوش میشدم که «در قفل در کلیدی چرخید». تازه بعد از نیم ساعت متوجه نبودن من شده بودند و یادشان آمده بود که هیچ کس از ابتدای خروج از مهد مرا ندیده است.
زندایی آبی به دست و رویم زد و مرا بوسید. ازم خواست که به مادر چیزی نگویم. فکر میکنم تا همین امروز هم چیزی در این باره بهش نگفتهام. اما میدانم که تا چندین سال بعد از آن، شاید تا ده، دوازده سالگی همیشه خواب میدیدم توی یک اتاق زندانی شدهام و هر چه تلاش میکنم مادرم را صدا بزنم، صدایم در نمیآید. انگار چیزی راه گلویم را گرفته باشد.