طلاق عاطفی
به کار پناه میبرد خیلی از روزهای سال. روزهای تعطیل و آخر هفتهها. حالا دیگر به راحتی میشود بهش لقب معتاد داد. یک معتاد به کار واقعی. اعتیاد همیشه از علائم بالینی یک نقصان دیگر است. پناه بردن به چیزی برای رهایی از یک درد بزرگتر. و من که سالهاست میشناسمش خوب میدانم چرا.
برخلاف تصور خیلی از ما زندگی بدون عشق، یکی از دشوارترین کارهای دنیاست. زیر یک سقف بودن با کسی که میدانی ادامه دادن با او ممکن نیست، فرسوده میکند آدم را. ما اما خیلی خیلی سخت میپذیریمش. توی خانواده بزرگترها میانجی میشوند. یکی از آبروی خانواده میگوید، یکی از عواقب بعدش، آن یکی از مصلحت و دیگری از آینده بچهها. هیچ کس به طلاق به عنوان یک راه درمان نگاه نمیکند.
مادرهای ما به دخترهایشان یاد میدهند که با لباس سفید به خانهی بخت بروند و با کفن سفید از آن بیرون بیایند. خوب بپزند و خوب بروبند و خوب بسایند.
پدرها به پسرهایشان میآموزند که برای بقای یک زندگی خانوادگی تمام ساعتهای روز و روزهای هفته را کار کنند. حتا شده ماهها دور از خانه و خانواده روزگار بگذرانند که زندگی خانوادگی دوام بیابد.
اما هیچ کدام یادمان نمیدهند که چه طور باید عشق ورزید. نمیگویند که زندگی بدون عشق را نمیتوان، زندگی نام نهاد. زندگی بدون عشق یعنی جان کندن، یعنی مردن تدریجی. نمیگویند که اگر نبود نباید ادامه بدهی. نباید خودت و دیگری را آزار بدهی. چون فقط یک عمر داری برای زندگی کردن و توی همان یک فرصت باید زندگی کنی نه فقط زنده بمانی.
اگر فقط یک نگاه کوچک به دور و برتان بیندازید میفهمید که چی میگویم. آدمهایی که زیر یک سقف زندگی میکنند اما سالهاست که طلاق عاطفی گرفتهاند و با این حال ادامه میدهند. چون مصلحت چنین است.
این پست به بهانه این نوشته بود.