داستانهای تاکسی 7
«آقا خوشی زده بود زیر دلمون، ریختیم تو خیابونا. البته اینم که میگم کار ملت نبودا. دستهای دیگهای در کار بود.
شما کتاب خاطرات «فرح» رو خوندین؟ من خودم نخوندم. اما یکی از مسافرام خونده. کتابش رو هم داره.
اونجا گفته که سال 56، کارتر و شاه میرند توی یه اتاق در بسته 3 ساعت با هم صحبت میکنن. فرح رو هم راه نداده بودند. پشت در مونده بوده. بعد 3 ساعت شاه میآد بیرون میگه: باید بریم.
فرح میگه: چی شده آخه. چرا باید بریم. بگو چه اتفاقی افتاده.
شاه دوباره با ناراحتی میگه: هیچی نپرس ما باید از ایران بریم.
هی از این اصرار از اون انکار بالاخره میگه: بعد 3 ساعت صحبت و جر و بحث، کارتر به من گفته دیگه فرصتت تموم شده. باید بری. گفتم: آخه چرا؟ گفت: کشوی اون میزی رو که پشتش نشستی باز کن میفهمی.
شاه کشو رو باز میکنه و میبینه بعله عکس آقاست. کارتر میگه تو باید بری و این آقا میآد به جات.
بعله آقا مردم کارهای نبودند که فقط به اسم اونا تموم شد. کار کار کس دیگهای بود.»