چندی به پای رفتم و چندی ...

علی یک‌شنبه شب‌ها می‌رفت ورزش. با چند تا از رفقایش سالنی را برای مدت چند ماه اجاره کرده بودند. فوتبال سالنی. هر دوی‌مان برای این قرار ذوق داشتیم. شنبه‌شب‌ها چند بار بهش یادآوری می‌کردم که وسایلش را برداشته یا نه. از این که بالاخره بعد از مدت‌ها یکی از ما موفق شده بود رویای ورزش کردن را عملی کند، خوشحال بودم. راستش یک خوشحالی دیگرم هم به این خاطر بود که یک‌شنبه‌ها احساس می‌کرده‌ام خانم خانه‌ام. حسی که کم‌تر پیش می‌آید. زودتر از علی به خانه می‌رسیدم. تا وقت رسیدنش شام درست می‌کردم. بساط چایی را روبه‌راه می‌کردم. دوش می‌گرفتم و منتظر می‌ماندم. از همه مهم‌تر وقتی از راه می‌رسید من در را برایش باز می‌کردم. حس خوبی داشتم از این که کار. می‌شد بهش گفت گرم کردن خانه. کاری که کم‌تر از من سر می‌زند.

یک‌شنبه رفتم خرید. با بغل پر و دست‌هایی که رد کیسه‌های خرید روی‌شان افتاده بود هن و هن کنان پله‌ها را بالا رفتم. به خانه رسیده و نرسیده پریدم توی آش‌پزخانه. ساعت 8:30 تقریبن همه کارها تمام شده بود. رفته بودم سراغ خرده ریزها و جمع و جور کردن آش‌پزخانه که تلفنم زنگ زد. علی بود. زود بود برای برگشتنش. گفت پایش موقع ورزش کردن پیچ خورده، دارد می‌رود به دکتر نشان دهد. گفت برایش پول و دفترچه بیمه و ال و بل کنار بگذارم که بیاید بگیرد.

هاج و واج و با قیافه‌ای کش آمده لباس پوشیدم و چیزهایی را که گفته بود به اضافه چیزهایی که فکر می‌کردم لازم شود برداشتم. رفتم پایین. اوضاع از چیزی که توصیف کرده بود خیلی بدتر بود. معلوم شد زمین خورده یک جور خیلی ناجور. دو تا از بچه‌ها زحمت رساندنش را کشیده بودند. قوزک پایش 3 برابر حد معمول شده بود. چشم‌هایش از شدت درد قرمز بود و سعی می‌کرد به زور بخندد. با نگاهی ملتمسانه از بقیه خواستم که من را هم با خودشان ببرند، چون فکر کردم تا برگشتن‌شان دیوانه می‌شوم.

12:30 نصفه شب خانه بودیم. با یک پای گچ گرفته که با هر تکانی آه از نهاد صاحبش در می‌آورد. گچی که باید 25 روز تحملش کند.

دیروز گفت چه مراسم شاهانه‌ای تدارک دیده بودی برای شام. گفتم که می‌خواسته‌ام غافل‌گیرش کنم اما او در این کار پیش دستی کرده. حالا باید تا شنبه توی خانه بماند با دو تا عصا که دارد کم کم راه رفتن با آن‌ها را یاد می‌گیرد. گفتم امروز برایش یک جفت میل بافتنی و چند تا کلاف از حسن‌آباد بگیرم که برایم کلاه شال‌گردن ببافد این چند روزه حوصله‌‌اش سر نرود. یا یک قلاب برای بافتن چند تا لیف مرغوب که مجبور نشویم از این لیف‌های قلابی چینی استفاده کنیم. 

پ.ن. 1: یادم باشد از این به بعد زیاد برای موضوعی ذوق زده نشوم.

پ.ن. 2: یک تشکر خیلی ویژه بدهکار شدم به دو دوستی که یک‌شنبه شب دوستی را در حق علی و من کامل کردند و تا لحظه آخر همراه ما بودند. دست آخر هم علی را در یک عملیات محیرالعقول از پله‌ها بالا آوردند. گرچه می‌دانم که این‌جا را نمی‌خوانند. شما بگویید چی کار می‌شود کرد برای جبران چنین محبت‌هایی. پیش‌نهادهای شما را می‌خریم.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢
تگ ها :