محله کوچک بیقواره ما
تا دو سه سال پیش یک عالم خانههای قدیمی حیاطدار زیبا بود توی محله ما. از آن خانههایی که تابستانها میشود توی مهتابیشان نشست و هندوانه خورد و به آسمان نگاه کرد. خانههایی با حیاطهای پردرخت. بهار که میشد بوی یاس امینالدوله میپیچید توی کوچهها و مستتان میکرد. خانه که گران شد، صاحبخانهها یکی یکی همه را کوبیدند تا به خیال خودشان از این ساختمانسازیها سودی ببرند. چه خیالی.
یک روز صبح که از خانه بیرون آمدم دیدم، درخت تنومند یکی از همین خانههای پولساز را از بیخ کندهاند. درخت بیگناه نازنین را همین طور زنده زنده کنده بودند. شاخهها و ریشههای آویزانش دل آدم را ریش میکرد. احساس کردم قلبم تیر میکشد. مثل این که یکی بیاید شما را که سر راهش نشستهاید، با ماشینش له کند و برود. فقط به این جرم که سد راهش بودهاید. تا چند روز دلم نمیخواست از آن مسیر رد شوم. میترسیدم نگاهم به آن خانه و صاحبان بیرحمش بیفتد و قلبم دوباره مچاله شود.
حالا توی محل، آپارتمانهای بیقوارهی مخوف و بلند ساختهاند به جای همه آن خانهها. از همانها که تمام سال نور را راه نمیدهند به هیچ کجای کوچه.
خیلی از صاحبخانهها به خیال این که روزی از همین روزها بتوانند سود کلانی به دست بیاورند، خانهها را خالی گذاشتهاند به خاک خوردن. حالا دیگر این خانههای بیدرخت مثل یک مشت توده سرد و یخزده و زشت، از آسمان بالا رفتهاند و آدم را متحیر میگذارند که این همه زشتی و بیسلیقگی چه طور میشود یک جا توی محلهای به این کوچکی جا شود.