آنژین، دماغ و باقی قضایا
وقتی بعد از یک مدت طولانی دوباره میخواهم بنویسم، یک جورهایی از این جا و از شما که این جا را میخوانید خجالت میکشم. نمیدانم چرا. مثل وقتهایی که بعد از یک دلخوری طولانی دوباره میخواهید با یک دوست حرف بزنید. یک روز شاید دربارهاش بیشتر نوشتم.
یکی دو هفتهای مریض بودم. با گلوی ورمکرده و دستمال به دست لیموشیرین میخوردم و میف میف میکردم. چند شبی را فقط به مدد بخور اوکالیپتوس زنده ماندم و چند صباحی را فقط به کمک آب نبات سرد. باکتریها از گلویم رفته بودند توی سینوسها و ول کن ماجرا نبودند. نصف شبها با دهان و حلق خشک و نفس بند آمده از خواب میپریدم. تا همین امروز هم، نفسم هنوز آنقدرها که بشود گفت کاملا خوبم، چاق نشده.
یک آمپول پنیسیلین زدم حدود 15 تا آموکسیسیلین و بیست و یکی آموکسیکلاو خوردم. باکتریهای این دور و زمانه بدمذهبها مقاوم شدهاند در مقابل آنتیبیوتیک. از بس که این پزشکهای عمومی عین نقل و نبات کپسول و پنیسیلین دادند دست مردم و خود مردم هم تا بوی سرماخوردگی آمد، چای بعد از ظهرشان را با آنتیبیوتیک خوردند. همهش داشتم به روزی فکر میکردم که دیگر به هیچ ترفندی حریف این فسقلیها نشویم و تازه حالیمان شود که چهقدر ناتوان بودیم و خبر نداشتیم.
توی این مدت زندگی البته بدون حس بویایی و با وجود طعم و بوی مزخرفی که در دهان و منخرین آدم میپیچد، رنگ دیگری به خودش گرفته بود. آن هم برای من که حتا کاسه بشقابها و آب و گوشی تلفن را بو میکشم. یادم میآید بچه که بودم برادرم برای پیدا کردن منشا سوختگی کولر چه طور وادارم کرد تمام قطعات را بو بکشم و سرانجام قطعه سوخته را شناسایی کنم. خب فکر کنم تا پنج شنبه بتوانم دوباره بگویم که کاملن خوبم. تا آن وقت البته سعی میکنم دختر خوبی باشم و اخطارهای برخی از خوانندگان این جا، مثل دکتر یا حمیده، را جدیتر بگیرم.
پ.ن. : نمیگذارند برای یک روز هم که شده احساس کنی حالت بهتر شده. 7 سال برای زیدآبادی؟ آخر به چه جرمی؟ متفاوت اندیشیدن؟