خوابهای سبز
خواب میبینم رفتهایم بندرعباس. تصویرها کم و بیش شبیه آنچیزی هستند که از تنها سفری که به این شهر داشتهام به خاطر دارم. بعد همه رفتهایم توی یک استراحتگاه بزرگ گرفتهایم خوابیدهایم، خسته.
یک آقایی میآید که به ظاهر مدیر آن جاست. به من میگوید بیدار که شدید میخواهید چه سرودی بخوانید؟ مثل این که خبر دارد که ما شعرهای دسته جمعی میخوانیم.
جواب میدهم: "مرغ سحر"!
میگوید: " نه الان چه وقت مرغ سحر است. مرغ سحر را باید یک وقت دیگر خواند، الان باید تصنیف زبان آتش را بخوانید."
بعد ما به افتخار مدیر استراحتگاه کف میزنیم و بهش وی نشان میدهیم.
میدانید حالا که بهش فکر میکنم خندهام میگیرد از این که خوابهامان هم رنگ بیداریمان شده اینقدر.
پ.ن.: توی خوابم فکر میکردم حالا که تا این جا آمدهام خوب است وبلاگنویسهای بندرعباس را هم از نزدیک ببینم. بعد فکر کردم به نویسنده جوان وبلاگ درباره پری زنگ بزنم و باهاش قرار بگذارم. پناه بر خدا از خوابهایی که من میبینم.